تبلیغات
چيكن استراگانف
سلام دوستان با محبتم ...اين هم يكي از غذاهاي لذيذو خوشمزه كه خيلي ها آنرا به بيف استراگانف ترجيح مي دهند ....خيلي سريع حاضر مي شه و با نان ميل مي شه ...اميدوارم از مزه آن خوشتون بياد .واز ميل كردن آن لذت ببريد ..
ميلاد رسول عشق ومحبت خاتم انبياء بر همه مبارك باد .

مواد لازم :
سينه مرغ :400گرم
قارچ :400گرم
پياز :دوعدد متوسط
سير :يك تا دو حبه
فلفل قرمز :يك قاشق چايخوري
ادويه كاري :دو قاشق چايخوري
آرد :يك قاشق غذاخوري سرپر
شير:يك ونيم ليوان
سركه انگور :دوقاشق غذاخوري
سس مايونز :دو قاشق غذا خوري سر پر
نمك وفلفل سياه و كره وروغن :به منيزان لازم
سيب زميني :دو عدد بزرگ
طرز تهيه :
ابتدا پياز هاي خلال كرده را در روغن مايع تفت مي دهيم تا كاملا تفت بخوره و سپس سيررنده شده را به آن اضافه مي كنيم و دو الي سه دقيقه ديگه هم روي حرارت ملايم ميگذاريم تا سير هم تفت بخوره.

سينه مرغ را به صورت قطعاتي با ضخامت يك سانتيمتر و طول 4-5 سانتي متر برش مي دهيم و به مواد فوق اضافه مي كنيم .در اين مرحله فلفل قرمز وادويه ونمك وفلفل سياه را هم مي افزاييم و حدود ده دقيقه روي حرارت ملايم آنر ا مرتب به هم مي زنيم تا مرغ پخته بشه ..

در همين فاصله ،قارچ را به صورت ورقه هاي نازك برش ميدهيم ودر حدود بيست گرم كره با شعله زياد تفت مي دهيم ويك قاشق غذاخوري آبليمو هم به آن اضافه مي كنيم (تا قارچ ها تغيير رنگ ندهند ). تا زماني كه آب قارچ ها كاملا تمام بشه .

سپس قارچ ها را به مخلوط مرغ وسير وپياز اضافه مي كنيم و ارد وسركه را هم به آن مي افزاييم .و خوب مخلوط ميكنيم تا بوي خامي ارد وسركه تموم بشه و بعد شير را مي افزاييم .(اضافه كردن سركه را از شبنم خانوم مدير سايت سفره خونه ياد گرفتم كه از ايشون كمال تشكر را دارم )

در ماهيتابه را مي گذاريم تا با حرارت ملايم سس غذا غليظ بشه .در اين مرحله نمك غذا را اندازه مي كنيم.

در آخر وقتي غذا را از روي حرارت برداشتيم در حاليكه هنوز گرم هست سس مايونز را به ان اضافه مي كنيم .وبا سيب زميني سرخ كرده خلالي آن را تزيين مي كنيم ...اين غذا معمولا گرم وبا نان سرو مي شه ...نوش جان .

مرغ بريان با سبزيجات خوراك مرغ وسبزيجات

رولت گوشت (۲) لازانيا

كوبٌه كوفته سبزي
مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes
چيكن استراگانف
چيكن استراگانف
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۹:۴۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
roman شرط بندي دردسر ساز(7)
اليسا
چشمهامو به چشمهاش ميدوزم ولي اون ....چشمهاش با من جنگ ندارن....اون رنگ نگاهش فرق داره...بي اختيار اخمهام باز ميشه....بي اختيار منم توي نگاهش غرق ميشم....قلبم شروع ميكنه به تند زدن...نفس عميقي ميكشم و چشمهامو ميبندم.....سوز سردي به صورتم ميخوره......انگشتهاي كشيده ام ميان بالا و دور بدنم قفل ميشن.....
--چيه سردته؟
يه روزي ....توي يه هواي سردي...به ديواري تكيه داده بودم...و دستهاي كودكي را محكم گرفته بودم و چشمهام بين عابراني كه رد ميشدن ميچرخيد....هيچ كدومشون توجهي به ما نداشتن.....صداي خنده هاي كودكانه اي كه از نزديك به گوشم ميرسيد حواسم رو پرت كرد.....نگاهم روي زن و مردي كه دست كودك خو را عاشقانه در دستان گرم خود گرفته بودند قفل شد...لمس دستان گرم پدر و مادر .....نگاه هاي محبت آميز .....آهي از روي حسرت كشيدم.....فشار خفيفي به دست هاي فري وارد كردم .....شال گردنم را دور گردنش پيچيدم....و بوسه اي از روي محبت بر گونه اش كاشتم....نگاه قهوه اي رنگش برق زد و حس خوبي در وجودم پيچيد.....لبخندي بر لبانم نشست ومن نگران بودم ....نگران آن شب....سقفي براي زندگي.....
صداي نزديكش من رو از خاطره ها بيرون كشيد...چشمهامو سريع باز كردم و با ديدن چشمهاي تبدارش باز نگاهم رو ازش گرفتم و به پيراهن سفيدش دوختم...... چرا قلبم تازگيا داره ميره رو ويبره ؟؟.....نفس هاي تند شده اش به صورتم ميخوه.....چرا حس مي كنم قلب اونم تند ميزنه؟؟.......ناخوداگاه دستم به سمت يقه ي لباسش ميره تا لبه ي كجشو صاف كنه.....دستم كه به يقه اش ميرسه انگشتاش دور مچم ميپيچه.....نگاهم ميره بالا تا روي صورتش از لبخندش ميگذرم و به چشمهاش ميرسم .......رنگ نگاهش شيطونه......يه ابروم رو ميدم بالا ....نگاهش از روي چشمهام ميره روي لب هام .......الي اون از جنس تو نيست ......من بودم كه براي خودم هم پدر شدم و هم مادر .....
--سيا تو خانواده داري؟؟
لبخندي زد و گفت:
--آره
آره اش تو گوشم زنگ ميزنه...اون از جنس تو نيست...مال تو نيست...!!!!
اخمهامو ميكشم تو هم .....از روي حرص لبهامو جمع ميكنم و ميگم:
--نه يه ساعته منو كاشتي جلو در خونتون حالا ميگي سردته؟
تازه متوجه فاصله ي كممون ميشم.....دستم رو از دستش سريع بيرون ميكشم و چند قدم ميرم عقب.....فري مياد نزديكم و غر غر كنان زير لب ميگه:
_نمي خوايم بريم؟؟واي به قول يكي از دوستام موقعيت سه شد...دست فريو ميگيرمو ميگم--قربونت برم اين جناب مارو گذاشته سركار!
نگاهي به سياوش ميندازم كه اخم عميقي رو پيشونيشه...حسم ميگه طرفو ناجور ضايع كردي رفت...بابا داشتي بندو اب ميدادي الي...تو محكم باش ...نزار اشتباه كني....سيا با پشت دست روي لب زخميش ميكشه...الهي چرا من دقت نكردم اين گوشه ي لبش زخمي شده بيچاره....سيا همينطور كه داشت ميرفت سمت در بزرگ يه خونه ي ويلايي گفت
--بياين بچه ها
دوباره گفت بچه ...ايييي من بدم مياد به من كسي بگه بچه...دستامو مشت كردمو همراه فري رفتيم كنار در ايستاديم...فري با دست زد رو شونم ...برگشتم سمتش كه با لبخند عميقي گفت
--واي الي ما قراره بريم تو اين قصره؟؟
اخمامو درهم ميكشمو يه نگاه به خونه ميندازم دوباره يه نگاه به فري ميندازمو ميگم
--فري نديد بديد بازي درنياريااااااا!
فري انگار از حرفم ناراحت ميشه ...خنده رو لباش ميخشكه و ميگه
--وا! الي دستت دردنكه
شونه هامو بالا ميندازمو به حالت لاتي ميگم
--قربون ابجي
در باز ميشه...سيا كنار در دست به سينه وايميسته تا اول ما بريم تو...ساكته...اي بابا حالا يكي كيلو كيلو اخماي اينو جمع كنه!!!!
اول فري ميره تو...وقتي ميخواستم از كنارش رد بشم يه نگاه بهش ميندازموكف دستمو ميزنم تخت سينه اش...چشاش گرد ميشن كه سرمو ميبرم نزديكشو ميگم
--بي خيال بابا ما گذشتيم توام بگذر!
بعد از كنارش رد ميشم...منظورم اين بود كه من از اون بچه گفتن گذشتم توام ازين اخما بگذر...همينطور كه توي باغ بزرگشون قدم ميزديم كه خيرسرمون به در ورودي برسيم كنارم قرار گرفت...بي هوا سرشو اورد كنار گوشمو گفتم
--ولي من نميگذرم!
برگشتم سمتش كه شونه اي بالا انداختو از كنارما گذشت....اون از چي نميگذره؟...منظورش چي بود؟....
فري كنار گوشم شروع كرد اروم زمزمه كردن
--واي الي عجب جاييه...چه باغ خوشگلي دارن...
به ذوق كودكانه اش لبخندي ميزنم...داره مثلا اروم ميگه كه اين نشنوه...واقعا ما بايد تو دوتيكه جا زندگي كنيم اونا توي يه همچين قصري؟
نميدونم چرا مثل قديم از ديدن اينهمه خوشگليو خونه هاي خوشگل خوشحال نميشم....ته ته ته دلم يه غمه به اندازه ي تمام عمرم...به اندازه ي تمام زندگيم....هرچي سختي كشيدم...اهي ميكشم كه كنار در قار ميگيريم......نگاهم به دختري ميافته كه به دو از پله هاي ورودي خونه مياد پايين....دختر خوشگلي بود ...موهاي طلايي كه دورش پخش بود...پوست سفيد...با يه تيشرتو شلوار ابي....ميرسه به سيا و از گردنش اويزون ميشه....سيام سريع بغلش ميگيرتش.....دخترك شروع ميكنه گريه كردن...بي اختيار از ديدن اين صحنه قدمام شل ميشن و وايميستم...اخمام ميره توهم...قلبم فشرده ميشه...اين دخترك كيه كه اينجوري سيا بغلش كرده و ميبوسدش....بعد چند لحظه جيغاي ظريف دخترك قطع ميشه ...سيا ارومش ميكنه و برميگرده سمت ماو ميگه
--چرا وايسادين بياين ديگه!
دخترك با حرف سيا برميگرده سمت ما و با تعجب به منو فري چشم ميدوزه..دست فريو ميگيرم.ميرم نزديكشونو وايميستم....اصلا پشيمون بودم ازينكه اومدم اينجا...
سيا با دست به دخترك اشاره ميكنه و ميگه
--سحر خواهرم
ناخوداگاه نفس اسوده اي ميكشم ...با خوشرويي به سحر كه حالا نزديكم بود نگاه ميكنم...چه دختر خوشگليه...به جز رنگ چشماش شباهت ديگه اي به سيا نداره....
سيا به منو فري اشاره ميكنه و ميگه
--اينم اليسا و ...
نگاه سردرگمشو كه ميبينم سريع ميگم
--خواهرم فرشته
سحر لبخند نميكيني ميزنه وبا ترديد دستشو سمت من ميگيره و ميگه
--از اشناييتون خرسندم
دستشو به گرمي ميفشارمو ميگم
--منم همينطور عزيزم
انگاراز لحنم خوشش مياد با فريم دست ميده...فري تقريبا هم سن سحره...يادمه اون بار سيا گفت سحر 17 سالشه خب فريم پونزده سالشه!سحر تعارف كرد ....دست فريو محكم گرفتم و همراهش پله هارو بالا رفتيم و به در بزرگ و زيباي چوبيي رسيديم ...سياوش پشت سرما بود كنار در ايستاد و بادست اشاره كرد بريم تو ....كمي دلهره داشتم به هرحال من و فري غريبه بوديم اصلا نميدونستم اينا كيند ؟ چه شكليند؟....حتي با وجود ديدن سحر باز هم استرس و دلهره اي ناگهاني در وجودم پيدا شده بود ....اه اينا مشخصه اداب دانم هستند....سوسولو پولدارم كه هستن....واي الي خاك برسرمان شد با اين حسن سليقه!!!!!!!!!!!!!
بي اراده گفتم
--يااللا!
و وارد خونه شدم....نگاهي به فري بعد به سيا انداختم كه ديدم يه لبخند مارموزي رو لباشه!!!...اخمي بهش كردم...از راهروي ورودي گذشتيم و وارد پذيرايي شديم ...خانومي كه روپوش سفيد به تن داشت همراه با اسفندي مقابلمان قرار گرفت....صورتش پر از چروك بود ...اما مهربون ...چاق بود اما بانمك....با روسري سفيدو دامن ابي رنگ و يك روپوش سفيد!...چشمهاي بي قرار سياهش را كه قاب مسطتيليه عينك در برگرفته بود به سيا دوخت ودرحاليكه اسفند را دور سر سيا ميچرخوند با لحني مهربان گفت
--سلام پسرم ...سياوش خان كجا بودي اين چندوقت؟
سياوش لبخند قدرشناسانه اي زدو گفت
--سلام بدري خانوم بزار برسم بعد شما اسفند دور سر من بچرخون!
بدري خانوم خنده ي نازي كردو گفت
--پسرجان دلم هزار راه رفت تا بياي
بعد با گوشه ي روسري اشك چشمشو پاك كرد....با تعجب نگاهش ميكردم كه چشمش به منو فري افتاد لبخندي زدو گفت
--سلام عزيزانم خوش امديد
منم به طبعيت لبخند مهرباني زدمو گفتم
--شما لطف داري خانوم
سريع اسفند رو دور سر منو فري چرخوند و با گفتن با اجازه اي دور شد...سيا پشت سرش راه افتاد پشت سرش همراه فري راافتادم....سريع اروم گفتم
--سيا!...سيا!
نشنيد...اه ...
استين لباسشو كشيدم و دوباره با غيظ گفتم سياوش خان
اينبار برگشت سمتم و با اخم گفت بله؟
--قبلا گفتي ما ميخوايم بيايم؟
سرشو به معناي اره تكون داد و جلوتر از ما وارد پذيرايي شد...دوباره گفتم
--ياللا!!!!!!!!
اين تيكه كلاممه موقع ورود به هرجا كلا نگم اموراتم نمگذره!!!!!!!!!
صداي زني اومد كه گفت
--بفرماييد خوش امدين
عجب خونه اي بابا چقده پيچ در پيچه....وارد پذيرايي شديم ديدم سيا گوشه اي ايستاده و با زني كه مقابلشه حرف ميزنه....نگاهي به اطرافم انداختم....پذيراييشون خيلي بزرگ بود ....يه سالن دايره اي شكل كه مبلمان استيل سبز رنگ زيبايي دورش چيده شده بود....سقفش بلند بود ولوستر طلايي رنگي ازش اويزون بود....
باصداي زن به خودم اومدم و نگاهش كردم
--چرا اونجا ايستادين بفرمايين تو
بعد اومد روبه رومون ايستاد دستشو به سمتم دراز كرد
--سلام عزيزم من مادر سياوش هستم
با لباس استين بلند قهوه اي كه سنگ دوزي شده بود و دامن مشكي بلند....موهاي بور مثل دخترش اما چشمهاي سبز...صورت گردو لبايي گوشتي...بينيه متناسب و خوشگليم دداشت...فك كنم سيا اين بينيش به مامانش رفته....عجب بچه پروييه!!!! دستشو گرفتمو گفتم
--سلام خانوم منم اليسام و اينم خواهرم فرشته
با مهربوني با فري دست داد و اين بچه ام فريم كه يه خورده كم رو شده بود تشكر كرد....حالا هرچي من پروام اين كم روه!!!!!!!!!!!تعارف زد رفتيم روي مبلي نشستيم و سيام اومد مبل روبه رومون نشست ....مادرش رفت سمت يه راهرو ديگه بعد سريع برگشتو اومد كنار سياوش نشست...پاشو روي پاش انداخت و رو كرد سمت ماو گفت
--سياوش همه چيو بهم گفته ...
يه لحظه يه عالمه فكر ريخت تو سرم....همه چيو ...اي داد بر من
--خوشحالم كه ميتونم كمكتون كنم راستش به جز يه بار تا حالا پيش نيومده كه سياوش اشخاصي كه توي كارشن و جونشون در خطره رو بگه بيان خونه ي ما...حتما صلاحي هست به هرحال اميدوارم اين چندوقت اينجا راحت باشين و بهتون بد نگذره...
نفس اسوده اي كشيدمو گفتم
--خانوم شما ببخشيد كه ما اينجا اومديمو مزاحم شديم راستش منو خواهرم اگر ميشد همون خونه ميمونديم ولي خب ...
سياوش
_ اين ولي خب بخوره تو سرم من كه عاشق اعجوبه اي مثل تو شدم!!!نميتوني اين تعارفتو بذاري كنار؟مثلا اين مدت
ما باهم همكار بوديما!همه اش كشك شد؟
اينو كه گفتم بهم خيره شد و نميدونم چرا مات زده شد؟ديدم ول كن ماجرا نيست دستمو براش تكون دادم و گفتم:
_ چند تا قانون داره اين خونه!يك..
تا خواستم شروع كنم بين حرفام پريد و گفت:
_ شرمنده وسط صحبتتون من بيش از اندازه تشنمه الان شما هر چي بگي من نميفهمم اول بي زحمت بي تعارف يه
ليوان آب شنگولي بيار برامون!
تا گفت آب شنگولي يه دفعه سر جام سيخ شدم و يه نگاه به ماردم انداختم ديدم اونم داره با تعجب نگام ميكنه بعد
رو به الي گفتم:
_ الي جان ما اهل اين چيزا نيستيم.تو هم نبودي..ببخشيد...آب شنگولي؟؟؟
انگار متوجه شد خيلي تعجب كرديم با چشماي گرد شده گفت:
_ حرف بدي زدم؟آخه تو اون خونه هه كه بوديم آقاهه به دوستش گفت تشنمه برو آب شنگولي بيار!منم از اين كلمه
خوشم اومد براي آب استفاده كردم..حرف بدي بود؟
هوووووووووف..يه نفس راحت كشيدم ورو به مادرم گفتم:
_ شرمنده الي نميدونست معني اين كلمه چيه!من بعدا براش توضيح ميدم!
_ چي چي رو بعدا برام توضيح ميدي همين جا بگو ديگه...همه دور هم جمعيم..اينجوري حال ميده!الان توضيح بده
داشي!
يه چشم و ابرو براش اومدم ديديم بازم متوجه نشد من چي ميگم رو به مادرم گفتم:
_ مامان بي زحمت ميشه به بدري خانم بگين يه سيني شربت خنگ بيارن؟منم تشنمه فكر ميكنم فرشته خانمم
تشنشون باشه مگه نه؟
بعدم با مادرم و الي به فرشته كه مات و مبهوت خونه شده بود خيره شديم الي يه سقلمه زد تو پهلوش بنده خدا فري
نيم متر پريد هوا ..الي بگم خدا چكارت نكنه دختر!خب بچه طفلي نديده داره ميبينه ديگه گناه كه نكرده...كرده؟نه
والا...
با خنده زل زدم به فري ك ههول و هراسون داشت برا خودش چرت و پرت بلغور ميكرد و ميگفت:
_ من..خب..من خونتون خيلي قشنگه!داشتم نگا ميكردم!معذرت ميخوام!
اينارو فري ميگفت و الي هي سرخ و سفيد ميشد...هي روشو بر ميگردوند يه طرف ديگه هي من ميخواستم بخندم
هي مامانم زير لبي ميگفت زشته بچه ست نخند...
حالا مامان منم نميدونه اين قلب برا خودش چه برو بيايي تو قلب الي پيدا كرده و به خاطر سرخ و سفيد شدن اون
دارم ميخندم...
خلاصه مادرم رفت پيش بدري خانم و من بي هوا زدم زير خنده...حالا نخند كي بخند!
خودم داشتم شاخ در مياوردم..از وقتي اين دختره ي وروجك به دلم نشسته بود قاط زده بودم..منو چه به خنده!اونم
قه قه زدن!
وسط خنده نگام افتاد به الي كه متعجب ابرو هاشو داده بود بالا و به من زل زده بود ونگام ميكرد..
سريع به مودم اومدم و خندمو قورت دادم و صاف نشستم سرجام!بعد يادم اومد مامان رو برا چي فرستادم دنبال
شربت بي هوا با عصبانيت گفتم:
_ آب شنگولي چه صيغه ايه ديگه؟هان؟وقتي معني چيزي رو نميدوني مگه عقل ندراي كه بفهمي نبايد اون كلمه رو
جايي بگار ببريش هان؟
با عصبانيت موهامو از توي پيشونيم زدم كنار و اومدم دوباره حرف بزنم ديدم فرشته هم داره با تعجب بهم نگاه ميكنه
سريع گفتم:
_ بخدا من اينجوري نبودم كه...اين آبجيت منو خل كرده!
بعدم زل زدم به الي كه داشت با عصبانيت پاهاشو تكون ميداد و با نگاهش برام خط و نشون ميكشيد..سريع با حالت
تهاجمي گفتم:
_ ببين برا من خط و نشون نكشا..مامان من از اين كلمات بدش مياد افتاد؟
داشتم برا خودم حرف ميزدم تند و تند كه فري وسط حرفم گفت:
_ حالا آب شنگولي يعني چي آقا سياوش؟
مرحبا بر اين تربيت مشخصه اين زير دست يكي ديگه بوده..ببين از همين اول داره ميگه آقا سياوش!چه كاملم
ميگه..باريكلا!
با تحسين بهش نگاه كردم و گفتم:
_ از اونجايي كه خيلي از نوع تربيت و ادبت خوشم اومد رو راست ميگم بهت آب شنگولي يعني مشروب!الكل!
بعدم سرم رو به نشونه اينكه فهميدي يا نه تكون دادم و گفتم:
_ هوم؟
اونم سرش رو تكون داد و گفت:
_ شما لطف دراين به بنده!من از كوچيكيم پيش آبجي الي بودم..الي جون زحمتمو كشيده!
گفتم چه بي شعوري..نگو اين اسكل تو رو تربيت كرده!يه نگاه به الي انداختم ديدم نگاشو ازم برنميداره فهميدم تو يه
فكر خبيثانه است منم چشمامو ريز كردم و گفتم:
_ قوانين رو بايد رعات كنين اينجا مثل خونه هاي ديگه نيست افتاد؟
سرش رو تكون داد و گفت:
_ آره افتاد!
بعدم مادرم اومد و پشت سرش هم بدري خانم با يه سيني شربت و كيك پرتغالي!با خوشحالي بلند شدم و سيني رو
ازش گرفتم و گفتم:
_ بدري خانم دستت طلا دوباره شربت خونگي توت فرنگي برام درست كردي آوردي؟
بدري خانم با خوشرويي گفت:
_ اره مادر ديدم دوست داري به خواهرم سفارش كردم درست كنه كه وقتي رفتم ببينمش بهم بده برات بيارم.نوش
جونت پسرم!
_ دستت درد نكنه..
سيني رو اول جلوي مادرم گرفتم كه به الي وفري اشاره كرد كه اول اونا بردارن مهمونن!رفتم سمت فري و قبل از
اينكه خم بشم گفتم:
_ بفرماييد اين دست پخت ماجان جان خواهر بدري خانم حرف نداره مثل خودش پنجه طلاست!
بدري خانم هم ذوق كرد و گفت:
_ سياوش جان پسرم خوبي از خودته اين چه حرفيه!خانم جان من برم به غذا سر بزنم با اجازه!
مادرم: برو بدري جان ممنون!
بدري خانم رفت و من خم شدم و گفتم:
_ بفرماييد!
فري دستش رو آورد جلو كه شربت برداره كه الي يه سلقمه ي ديگه اومد تو كمر اين بچه و گفت:
_ درسته ما بزرگتري بالاسرمون نبود ولي مبادي ادبيم!هي همچين يه چيزايي حاليمون هست كه اول بزرگتر بعد
كوچيكتر!
بعدم با انگشت اشاره سمت مادرم رو نشون داد و گفت:
_ اول حاج خانم!
حالا قيلفه من اون لحظه ديدني ترين قيافه ي دنيا بود...مونده بودم بخندم هب اين كلمه ي مبادي ادابش يا اين
سقلمه اش كه از دلر هم بيشتر كمرو سوراخ ميكرد!؟
با تعجب و خنده رفتم مادرم و وقتي شربت برداشت رفتم سمت فري ميخواستم ببينم بازم ميزنه تو كمر اين بچه كه
اخرش فلج بشه و بگه اول من كه بزرگترم بعد تو يا نه؟كه ديدم نه..ماشاالله متواضعه بچمون!
خيلي ريلكس بعد از فري يه ليوان شربت برداشت و گذاشت توي بشقاب جلوش و يه برش كيك هم گذاشت كنارش!
بعد از صرف عصرانه مادرم رو به من گفت:
_ پسرم اتاقاي مهمان رو براي فرشته جون و اليسا جون آماده كردم اتاقاشونو بهشون نشون بده لطفا!
_ چشم.
به الي نگاه كردم سرش پايين بود خيلي هم دمغ به نظر ميرسيد!آروم صداش كردم:
_ الي؟
سرش رو آورد بالا..يه لحظه حس كردم توي چشماش اشك جمع شده..نميدونم اين اشك لعنتي چي داشت كه دنيا
رو برام تار كرد..با دلهره و بي توجه به حضر ماردم و فرشته رفتم كنارش نشستم و گفتم:
_ اتفاقي افتاده؟چي شده؟اينجا راحت نيستي؟
نگاهم كرد و يه لبخند زد كه هيچوقت اين لبخند رو روي لباش نديده بودم..محو لبخندش بودم كه لباش خوش فرمش
تكون خوردن:
_ نه..نگرانم كه مزاحم شما و خانواده شدم!شمرندم بخدا!اگر كسي رو داشتم هيچوقت مزاحمتون نميشدم.
اينو كه گفت آب دهنش رو قورت داد و من فهميدم كه در واقع بغضش رو فرو داد...
با يه لبخند مهربون گفتم:
_ قانون اول:خانواده من مهمون دوستن
كه مادرم وسط حرفم گفت:
_ مهمون چيه؟شما مثل سحر خودمين برام!دختراي خودمين!راحت باشين اينجا!
و من در ادامه گفتم:
_ قانون دوم: رودربايستي رو بارين كنار ما با اين كلمه مشكل داريم هممون!
الي خواست حرف بزنه كه دستم رو به نشونه سكوت جلوي بيني ام گرفتم و گفتم:
_ قانون سوم:پدر من چون شغلش اداري بوده ما عادت داريم سر وقت غذا بخوريم.مثلا ساعت يك نهار و ساعت نه
هم شام!شبا هم غذاي برنجي نميخوريم كه چاق نشيم چون هممون استعداد چاقي داريم!قانون چهارم:روزاي 5
شنبه و جمعه براي استراحت و تفريحه!چه من ماموريت باشم چه نباشم.
بعدم به مادرم نگاه كردم و گفتم:
_ ديگه چي مامان؟
مادرم خنديد و گفت:
_ مامان ميخواي بهشون بگي ساعت 4 صبح بيدار بشن كلاغ پر برن دور خونه؟اينجا كه پادگان نيست كه پسرم!ما
اگرم اين قوانين رو داريم فقط براي خودمون داريم بذار اليسا و فرشتو جون خودشون هر كاري خواستن بكنن.بذار
راحت باشن..
خواستم بگم راست ميگي حواسم نبود كه الي زود تر گفت:
_ نه..نه!اتفاقا چه خوب كه گفتين ما اينطوري بيتشر احساس راحتي مكينيم باهاتون فكر ميكنيم شما هم باهامون
راحت هستين!
اين از كي تا حالا اينقدر باادب شده من نمميدونم..متفكر زل زده بودم به چشماي سياهش كه بازم مغزم فلش بك زد
به قديما..
به دومين باري كه فاطمه به عنوان همسرم اومد خونمون و چه جالب روي همين مبل نشسته بود منتهي اين مبل دو
نفرمون كنار ديوار بود..و من دقيقا داشتم به چشماي سياهش نگاه ميكردم كه برگشت بهم نگاه كرد و مچم رو
گرفت!
هيمنطور به چشماي سيه الي نگاه ميكردمو به فاطمه فكر ميكردم كه بي هوا برگشت بهم نگاه كرد و زير لبي گفت:
_ مچتو گرفتم نه؟!
بعدم ابرو هاشو چند بار انداخت بالا..
منم با خنده ي مردونه اي از جام بلند شدم و رو بع فري گفتم:
_ بچه ها بلند شين بريم اتاقاتونو بهتون نشون بدم!
حقته تا تو باشي مچ نگيري كه من مجبور بشم دست بذارم رو نقظه ضعفت بچه!
تا گفتم بچه يه نگاه بدي بهم انداخت ولي بخاطر حضور مادرم زبون به دهن گرفت!
از پله هاي وسط سالن كه به صورت مارپيچ بود و از جنش چوب فندوقي رنگ رفتيم بالا.
بالاي پله كه رسيديم منتظر شدم اونا هم بيان نميدونم چرا اينقدر اين الي به اين بچه فشار مياورد كه نديد بديد بازي در نيار و خرامان خرامان برو از پله بالا..
خلاصه رسيدن بالا و يه نگاه سر سري به اطراف انداختن و همزمان گفت:
_ اتاقامون كدومه؟
رو به الي گفتم:
_ اون اخره..بيايين باهام..
من جلو رفتم و اوناهم پشت سرم اومدن!همينزور كه ميرفتم متوجه شدم كه كنار نرده ها دارن ميان و از اين بالا پايين رو نگاه ميكنن اخه طبقه دوبلكسمون گرد مانند بود از اين بالا كاملا به پايين مشرف بود!دور تا دور
اتاقو حمام و سرويس بهداشتي بود..
جلوي دو تا اتاقاي اخري ايستادم و گفتم:
_ يكيش آبي رنگه اون يكي هم ليمويي رنگ!ديگه خودتون ميدونين كه كدوم رو انتخاب كنين!
يه نگاه به الي انداختم و گفتم:
_ به نظرم تو رنگ آبي دوست داري اين اتاق چپيه برات مناسب تر باشه!حالا هر طور ميلتونه..
الي در اتاق سمت چپ رو باز كرد و بعد از اينكه يه نگاه سر سري انداخت رو به فري گفت:
_ ابجي من برام فرقي ندراه رنگش تو هم آبي دوست داري بهتره تو بري تو اين اتاق من ليمويي هم دوست دارم!
اين دو تا تعارف تيكه هم ميكردن منم بي خيال انگار دارم نمايش درام ميبينم به نرده ها تكيه داده بودم و به اين دو تا زل زده بودم كه الي ر وبه من گفت:
_ شما اتاقتون كجاست؟
با دستم اون طرف طبقه ي دوبلكس رو نشون دادم و گفتم:
_ اونجاست!
الي دوباره گفت:
_ خب پس برو ديگه..اينجا چيكار داري وايسادي؟
آي بچه پرو..شيطونه ميگه بزنم دو شقه ات كنما...!از حرصم گفتم:
_ قانون پنجم!اينجا تا لنگ ظهر خوابيدن ممنوعه!ساعت 8 صبح بيدار باش!شبا هم ساعت ده چون شمايين يازده خواب!
حرفم كه تموم شد گفتم:
_ به قول خودتون افتاد؟
اونم پر رو پررو تو چشمام زل زد و گفت:
_ اگه فكر كردي من به يكي از ايتن قانونات عمل ميكنم كور خوندي!آناناس!
بعدم سريع رفت تو اتاق راستيه و در رو هم بست!از عصبانيت خواستم يه لگد محكم بزنم به درش كه دلم براي پام سوخت و بي خيال شدم و رفتم اتاقم لباس عوض كنم!
اليسا
اااا ديدي پسره ي پرو برا من قانون رديف كرده....آآآآآآآآآآآآآآآي شيطونه ميگه بزن فكش بياد پايين اين بشر!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تكيه امو از در گرفتم و نگاهي به اتاق انداختم....ديوار ليمويي...تخت ليموييي....كشو ليموييي .....قاب اينه ليمويي....پرده ليموييييي....خاك برسر سليقه اتون ديگه گندشو تو ليمو دراوردين خير سرتون!....مگه ترشيجات ميخواين درست كنين.....
من نميدونم كي از دهنم در رفت گفتم ابي دوست دارم؟؟؟ كي ؟؟؟ من؟ گفتم؟؟؟ ايا؟؟؟ چرا؟؟؟؟اين دهنو بايد بست!!! منو نه هااااا اين سياي دربه درو!!!
رفتم مقابل اينه ايستادم....يه نگاه به مانتو و شال مشكيم كردم...
--خب حالا رو اعصابت مسلت باش الي جان!
--د نميشه...نميزاره ديگه!
روي تخت نشستم....واي چقده نرمه....
--اي خدا من رنگ ابي دوست دارم....
واي چرا من بالا پايين ميشم ...چقده خوبه...چه كيفي داره!!!!بالا ...پايين...بالاااا پايييننن
بالا ...پايين
--اي خدا من به رنگ زرد الرژي دارم!!!
چرا يه همچين تخت نرمي در نظر گرفتن....ازجام بلند شدم...دست به كمر نگاهي به تخت انداختم....چقده گنده است....اينا نميدونن من جنبه تخت نرمو ندارم؟؟ هوم؟؟؟ نه؟؟؟
--يوهووووووو من اومدم
شتلق خودمو انداختم رو تخت....بابا الي بعدا برو اتاق ابي...بگو فري نخواست مام جوون مردي كرديم..نه نه مردونگي كرديم..اه كلامم قاط زده!
در اتاق زده شد....صاف نشستم سرجام...
--بله؟
--منم
سيا بود ....
--امرتون؟؟
--بيام تو؟
--نه
درو باز كردو داخل شد....اااااا اين چرا اينطور كرد....بيژامه اشوووو هرجا ميره ميپوشه
--چرا اومدي تو اتاق؟
--ميشه انقدر سروصدا نكني من ميخوام استراحت كنم نميزاري!!!
سرمو كمي كجو راست كردم...به من چه...
--چه ربطي داشت من چيكار به تو دارم؟
دستشو اورد بالا و سمت راستو نشونه گرفتو گفت
--اين اتاق بقليه يه فرد باشخصيت و مهمي خوابيده سروصدا نكن انقده افتاد؟؟؟
--نه بندازش!
يه دفعه اخماش باز شد ...سعي كرد خودشو كنترل كنه
--بسه
--چي بسه
--من ميرم بيرون واي به حالت الي صدات بلندشه!
خواست از در اتاق ارج بشه كه رفتم جلوش وايسادمو گفتم
--ببين از الان بخواي واس من شاخوشونه بكشي ديگه اين روي منو نمي بينيهااااا
سرشو كج كرد دستي به شونه ام زد انگار كه گرد نشسته بعد اخمو پرسيد
--اهان انوقت اون روت چه شكليه ؟
دهنمو باز كردم طوري كه دندونام پيدابشه و دستامو به حالت ترسناكي اوردم بالا گفتم
--هوهوهو
ديگه نتونست خودشو كنترل كنه لبخندي زدو گفت
--برو بابا جوجه
بعد رفت از اتاق بيرون
سرمو از كنار در اوردم بيرونو گفتم ---جوجه خودتيييييي !!!!!!!!!!!
برگشت سمتمو گفت--اتاق ليمويي دوست داري؟؟؟ هوم؟؟ اره؟؟؟؟
بعدم فرتي در اتاقشو بست....اي اي اي
يه دفعه يكي دستمو گرفت...ترسيدم وبرگشتم ديدم سحره...واي الي دومين سوتيه امروزت درواومد...
لبخندي كنج لبام نشوندمو گفتم
--خوبي عزيزم؟
بازم اين لحن ما ادبي عرفاني شد...بابا ادبتو عشقه الي خانومممممم!
--مرسي الي جون اومدم بپرسم جات خوبه راحتي؟
--اوم بله عاليه مرسي
لبخندي زدو دستمو گرفتو گفت
--قريبي نكنيا منو مثل فرشته بدون باهام راحت باش هرچي خواستي بگو
--قربان مرام تو دختر
انگار از حرفم خنده اش اومد كه گفت
--واي خواهش گلم...راستي فرشته كدوم اتاقه؟
بادست اتاق فريو نشون دادم كه تشكر كردو رفت سمت اتاق فري همينطور كه بهش نگاه ميكردم برگشتو گفت
--راستي الي جان يه ساعت ديگه نهاره حتما بيا كه باهم بخوريم
لبخندي زدمو گفتم چشم ...بعد رفتم تو اتاقو درو بستم...راستي اين فرشته رفت تو اتاق اصلا ديگه پيداش نشداااااا....اي ادم فروش!...
roman شرط بندي دردسر ساز(7)
roman شرط بندي دردسر ساز(7)
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۹:۴۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
شكلك سرخ پوستان indiaan








شكلك سرخ پوستان indiaan
شكلك سرخ پوستان indiaan
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۹:۴۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
باقلوا گل رز قزويني
سلام به همه دوستانم ....عيد نوروز خيلي خيلي داره نزديك مي شه ..خيلي خوبه كه مثل قديما عطر شيريني خونگي در همه خونه پخش بشه ..البته اگه وقت وحوصله ان را داشته باشيد ...اين شيريني هم خيلي زيباست وهم خيلي خوشمزه ....و درست كردن آن لذت بخشه ....اميدوارم براي شما هم اينگونه باشه .

مواد لازم :
مواد لازم براي خمير باقلوا:
زرده تخم مرغ:4 عدد
كره آب شده :6 قاشق غذاخوري
آب :4 قاشق غذا خوري
آرد سفيد :150تا 180 گرم
وانيل: نصف قاشق چايخوري
مواد لازم براي ميان باقلوا :
مخلوط پودر بادام و پود قند وكمي هل :به مقدار لازم
مخلوط پودر پسته وپودر قند وهل :به ميزان لازم
مواد لازم براي شهد :
شكر :يك واحد
آب :يك واحد
گلاب :نصف واحد
طرز تهيه :
ابتدا زرده تخم مرغ وانيل را با همزن دستي خوب به هم مي زنيم و سپس كره ذوب شده وآب را به آن اضافه مي كنيم و با هم مخلوط مي كنيم .(بهترين راه ذوب كردن كره گذاشتن ظرف محتوي كره روي بخار كتري هست )

سپس ارد الك شده را به تدريج به آن اضافه ميكنيم و با قاشق به هم مي زنيم.لطفا خيلي به تدريج اضافه بفرماييد .تا خمير سفت نشه ..ممكنه تا ۵۰ گرم آرد اضافه بياد.

تا خميري به دست بياد كه ديگه حالت چسبندگي نداشته باشه .خيلي مهمه كه خيلي زياد آن را ورز ندهيم .

سپس خمير را در پاكت فريزر در يخچال مي گذاريم تا حدود يك ساعت استراحت كنه .

در اين فاصله شهد ومواد مياني را اماده مي كنيم .
پودر بادام وپودر قند رابه نسبت يك به سه وكمي پودر هل و به طور جداگانه پودر پسته وپودر قند را به نسبت يك به دو كمي ودر هل مخلوط مي كنيم .اين مواد را به ترتيب قند بادام وقند پسته مي نامند .(مي تونيم چند قطره گلاب به آنها اضافه كنيم تا حالت خميري پيدا كنه و وقع گذاشتن ميان باقلوا از آن بيرون نريزه )

آب وشكر وگلاب را با هم مخلوط مي كنيم وروي حرارت مي گذاريم وديگه به هم نمي زنيم تا وقتي كه چند حباب روي آن ديده بشه .نبايد شهد خيلي غليظ بشه تا بعدش شكرك مي زنه .

وقتي خمير استراحت كرد به اندازه يك فندق از آن برمي داريم و بعد با وردنه آن را خيلي خيلي نازك مي كنيم مثل كاغذ تا به شكل بيضي با قطر ده سانتيمتر در بياد .

از قند بادام وقند پسته به اندازه نصف قاشق غذاخوري بر مي داريم ودر وسط خمير قرار مي دهيم .

ابتدا مطابق تصوير لبه بالاي ان را به سمت پايين بر مي گردانيم .

گوشه سمت راست را به سمت عقب برمي گردونيم .

همين عمل را در سمت چب انجام مي دهيم و گوشه ها را كامل روي هم مي گردانيم .

با دست خوب لايه ها را بهم مي چسبونيم تا موقع پخت باز نشه ..و كاملا به شكل گل رز دربياد.

گل هاي رز را در سيني كه كف آن كاغذ روغني انداختيم وچرب شده مي چينيم و كمي كره اب شده روي شيريني ها مي ريزيم .

سيني فر را در طبقه وسط ودر حرارت 180 درجه سانتي گراد حدود 15- 20 دقيقه قرار مي دهيم .تا لبه هاي گل رز طلاي بشه ..سپس شيريني ها از فر خارج مي كنيم و وقتي كمي حرارت شيريني ها كم شد ولي هنوز گرم هست داخل شهد مي اندازيم به طوريكه كاملا در شهد غوطه ور بشه .

سپس باقلوا ها را از شهد خارج مي كنيم ودر صافي مي گذاريم تا شهد اضافي ان بره ....
باقلوا حاضره ....نوش جان .

شيريني بادامي شيريني پفكي گردويي

شيريني نارگيلي شيريني كشمشي

شيريين نسكافه اي شيريني مربايي

شيريني نان برنجي
مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes
باقلوا گل رز قزويني
باقلوا گل رز قزويني
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۹:۴۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
roman دليار(36)
پتو را روي سرم كشيدم ..بدنم از خنده تكان خفيفي خورد.. لبم را به دندان گرفتم..خودم هم از اين همه لجبازي بچگانه و بي منطقي خودم در عجب بودم.. !! اين حركات از من بعيد بود..دوباره از يادآوري ساعتي پيش لبخند به لبم آمد.. دلم براي عمو كيومرث سوخت !! بيچاره ميان ما نشسته و از كلافگي مدام دست ميان موهايش مي كشيد و نگاهش را از من به سپهر و بلعكس از او به من ســـُر مي داد.. .خودم هم نمي دانستم دقيقا چه مي خواهم.. فقط مدام ساز مخالف مي زدم.. !سپهر : عقد و عروسي و هر چه زودتر تو يه روز بگيريم بهتره...من : نه.. مراسم عقد بايد از جشن عروسي جدا باشه !!سپهر : عقد 18ام ماه اينده باشه خوبه..من : نه.. !! زوده.. 30ام باشه بهتره.. . !! دوست دارم تاريخ عقدم رند باشه..و با لبخندي بدجنسانه به سپهر نگاه كردم !!سپهر : باشه.. هر جور تو بخواي !!! عقد و سي ام مي گيريم! همون شب هم جشن عروسي باشه.. اينطوري بهتره !! ديگه طولش نديم..من : نه.. !! عروسي سه ماه بعد باشه.. امممم.. مثلا اوايل بهمن ماه !!عمو و سپهر هر دو متعجب و گيج نگاهم كردند.. سپهر متعجب پرسيد : چرا آخه.. ؟؟؟با انگشتانم بازي كردم و گفتم : اينطوري بهتره.. من نياز به كمي فرصت دارم !!عمو گفت : آخه دليلي نيست اين همه بين عقد و عروسي فاصله بندازيم.. شما كه مشكلي نداريد..و نگاهش بين من و سپهر چرخيد ! سپهر نگاه گيج و متعجبش را از من جدا كرد و همراه با چشم غره اي به من گفت : من نمي تونم تا اون موقع صبر كنم.. . آخه دليلي نداره بين عقد و عروسي فاصله بندازيم.. .و آروم تر ادامه داد : بهتره هر چه زودتر بريم سر زندگيمون..ابروهام و در هم كشيدم و گفتم : اي بابا.. من اصلا دوست ندارم روز عقد و عروسيم يكي باشه..جشن نامزدي كه نداشتم !! حداقل عقد و عروسيم جدا باشه.. من اصلا 2 تا جشن جدا مي خوام !!عمو كيومرث متعجب و با نگاهي عاقل اندر سفيه نگاهم مي كرد..مي دانستم كه برخورد و حرفايم بسيار لجوجانه و بچگانه است.. اما دست خودم نبود !! جديدا وقتي مقابل سپهر قرار مي گرفتم مدام دهانم به مخالفت باز مي شد.. حتي خودم هم از اين حس گيج بودم.. !!سپهر دستي به پيشاني اش كشيد .. سپس با نگاهي پر غيض و موشكافانه به چهره ام زل زد.. انگار كه مي خواست مغزم را بشكافد تا ببيند چه در آن مي گذرد..با بي تفاوتي پا رو پا انداختم و منتظر ماندم.. خلاصه من عروس بودم !! همه چيز بايد طبق خواسته ي من پيش مي رفت..سپهر نگاه سنگينش را از من جدا نمي كرد.. خونسرد لبخندي به او زدم.. مي دانستم كه مخالفت ها و لجبازي ام او را بيش تر از پيش مشكوك كرده كه چه فكري در سر دارم.. به خاطر همين مدام اصرار داشت كه مراسم عقد و عروسي هم زمان برگزار شود !! حتما مي ترسيد كه فرار كنم.. . پوزخندي رو لبم نشست..صدايش را شنيدم : باشه.. اينم هر چي كه تو بگي !! عقد و عروسي و جدا برگزار مي كنيم..لبخندي موذيانه رو لبم نشست كه دوباره صداش و شنيدم : اما با يه فرق.. 30ام همين ماه عقد مي كنيم.. . ! 30 ماه ِ ديگه هم عروسي.. خوبه..؟؟ اينطوري هم تاريخ عقد و عروسي رند ميشه.. هم دو تا جشن مي گيريم " هم بين ِ عقد و عروسي فاصله مي يوفته.. !! خوبه عزيز دلم.. ؟؟و با لبخندي كج و موذيانه به من خيره شد..حرصم گرفت !! من هر چه سعي مي كردم بين عقد و عروسي فاصله ي بيشتري بياندازم تا شايد بعدا راه فراري پيدا كنم.. او همه ي نقشه هايم را , نقش بر آب مي كرد ! پررو.. خجالت هم نمي كشيد.. جلوي عمو كيومرث من و عزيز دل صدا مي كرد..نگاهم را از او گرفتم و از حرص مشغول شكستن انگشتانم شدم.. .عمو با ترديد پرسيد : 30 ام همين ماه..؟؟ يعني 14 روز ديگه.. ؟؟سپهر سري تكان داد و مطمئن گفت : بله.. !زود پريدم وسط و گفتم : خيلي زوده.. به هيچ كاري نمي رسيم..سپهر جواب داد : كار خاصي نداريم.. نگران نباش !! تو فقط به فكر خودت باش.. همه چي و بسپار به من !!تهديد گرانه نگاهش كردم.. اما او لبخندي زد و منتظر جواب چشم به عمو كيومرث دوخت.. عمو پس از كمي فكر كردن گفت : اگه خودتون موافقيد من حرفي ندارم.. باشه !سپهر لبخند آسوده اي زد.. عمو پرسيد : مي خوايد تالار جشن بگيريد..؟؟قبل از اينكه او جوابي دهد گفتم : نه.. نيازي به تالار نيست .. تو همين خونه يه جشن كوچيك بگيريم.. ! تالار و اينا باشه واسه عروسي..عمو نگران نگاهي به سپهر كرد و گفت : تا ماه ديگه مي تونيد خونه پيدا كنيد..؟؟ البته من از خدامه كه هر دوتون همينجا پيش من بمونيد .. اما خب !! مي دونم كه ترجيح ميديد مستقل باشيد و به خونه ي خودتون بريد !!جرقه اي در ذهنم زده شد .. با هيجان گفتم : اين چه حرفيه عمو..؟؟ ما از خدامونه كه همينجا پيش شما بمونيم.. البته اگه شما اجازه بديد !! اينطوري نه ما تنها هستيم " نه شما..عمو لبخندي زد كه سپهر گفت : نگران نباشيد.. چند موردي خونه ديدم.. فقط مونده كه دليار واحد ها رو ببينه و يكي از اونا رو بپسنده.. !!عمو بنده خدا گيج نگاهي بين ما انداخت.. حتما از اين همه اختلاف نظر در عجب بود.. !!اينطوري نمي شد.. بايد سنگ مي انداختم.. براي همين پرسيدم : خونه ها يي كه ديدي چه جوري هستن..؟؟ ويلايي اند يا آپارتماني.. ؟؟و منتظر به صورتش چشم دوختم.. خنده ام گرفت.. براي اينكه نفهمد با زبون لپم را لمس كردم.. خودم هم نمي دانستم منظورم چيست.. آماده بودم كه اگر بگويد آپارتمان بگويم كه خونه حتما بايد ويلايي و دوبلكس باشد " اگر هم مي گفت ويلايي , مي گفتم كه من از اين خانه ها مي ترسم و حتما بايد آپارتماني باشد..منتظر به دهانش زل زدم.. لبخند كجي زد و لبش را با زبون تر كرد و گفت : هر دو مورد و ديدم.. براي من فرق نمي كنه !! هر كدوم و كه تو دوست داشته باشي.. و موذيانه به من چشم دوخت !!نگاه از او گرفتم.. اينطوري نمي شد... او فعلا دست مرا خوانده بود !!! بايد فكر ديگري مي كردم..صبح كه از خواب بيدار شدم هنوز كمي گيج بودم.. 14 روز ديگر عقدكنانم بود.. ؟؟ چه بدبختي ِ بزرگي..به در و ديوار نگاه كردم.. حالا بدبختي يا خوشبختي جشني بود كه براي هر كس فقط يكبار اتفاق مي افتاد و بايد به بهترين نحو ممكن برگزار مي شد.. لبخندي رو لبم نشست.. من عاشق خريد و دوخت و دوز لباس بودم.. بايد آرايشگاه هم پيدا مي كردم.. ؟؟ دستم را جلوي دهانم گرفتم.. بقيه را بي خيال !! فعلا اين 14 روز را عشق است.. .------------------------------------------------------------------------------------------------دو روز بود كه همراه نازيلا از اين مزون به اون مزون " و " از اين پاساژ به اون پاساژ سرگردان بوديم.. پس از پخش اين خبر بيتا قول داده بود كه خودش را سريعا برساند !انتخاب لباس عقد را اول از همه از مزون عمه ي نازيلا شروع كرديم.. . اما هيچ مدل يا لباسي چشمم را نمي گرفت.. دنبال يك لباس شيك و تك بودم !! و متاسفانه در كنار همه ي اينها اهل پوشيدن لباس رسمي هم نبودم.. كلافه دستي به صورتم كشيدم.. در اين مهماني بايد چشم خيلي از كسان رو درآورده وبه خود خيره مي كردم.. مخصوصا كه قصد داشتم به سپهر بگويم تا خاله و دختر خاله ي كذايي اش را هم دعوت كند !!اما متاسفانه هر چه بيشتر مي گشتم كمتر موفق مي شدم.. فقط توانسته بودم يك كفش شيك ِ پاشنه 10 سانت خريداري كنم.. بقيه ي كارهايم هنوز مانده بود !! 10 روز مانده به روز عقد بود كه خاله و بيتا به كمكم شتافتند.. عمو و سپهر و كيانوش هم سرگرم بقيه ي تداركات و كارهاي شركت خود بودند.. از اينكه سپهر را در روز كمتر مي ديدم بسيار خوشحال بودم !!!با بيتا مشغول پيدا كردن مدل در سايت هاي اينترنتي بودم كه عاقبت مدل مورد نظرم و يافتم .. پيراهني صدفي رنگ تا روي زانو كه دكتله بود و بالا تنه اش گيپور كار مي شد.. !! از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم... لباسي كه پيدا كرده بودم رسمي و دخترانه بود.. گرچه كمي يه اش باز بود.. اما براي من اهميتي نداشت !!خاله وقتي ذوق و شوقم را ديد " اعلام كرد كه زنگ مي زند تا چرخ خياطي اش را برايش بفرستند و خود دوخت لباسم را به گردن خواهد گرفت... خوشي ام داشت كامل مي شد .. حالا كه فكر مي كردم هنوز از سپهر دلخور بودم اما واقعيت اين بود كه عروس شدن بخشي از روياهاي هر دختري بود.. و من هم از اين قاعده مستثني نبودم.. !!!!-----------------------------------------------------------------------------------------------صبح زود بيدار شدم..قرار بود با سپهر اول براي ثبت نام دانشگاه و سپس براي خريد حلقه برويم..گرچه زياد مايل نبودم.. اما دوري و مخالفتم ديگر داشت شك برانگيز مي شد.. . براي همين اينبار سكوت كرده و مثل يك دختر خوب با او راهي شدم..اول از همه صبحم را با دوش آب سرد شروع كردم.. بيتا همانطور كه پايين تختم دراز كشيده بود با چشماني خواب آلود نگاهم مي كرد.. طبق معمول وقتي من و با حوله ديد سريعا چشمانش گشاد شد و گفت : جـــــــان !! چي هستي تو.. به سپهر حسوديم ميشه..اخم هامو در هم كشيدم و در حالي كه با نوك پا به پهلويش ضربه مي زدم گفتم : خفه شو بيتا !! بي حيا.. اين حرف ها از تو بعيده !!بيتا خنديد و با پررويي گفت :تقصير من چيه ؟؟! خيلي هوسناك شدي.. . ماشاالله به اين استايل..با ناز پشت چشمي برايش نازك كردم و گفتم : جز اينكه تو از من تعريف كني..بيتا دوباره با خنده جاني گفت و به من چشم دوخت.. اينبار واقعا عصباني شدم و گفتم : بس كن ديگه بيتا !! حالم و داري بد مي كني.. خوبه تو پسر نشدي !! رو تو كن اونور تا لباس بپوشم.. تو كه اصلا تا الان چشمات از خواب باز نمي شد ؟؟!!بيتا خنديد و گفت : چي كار كنم.. اين تن و بدن چشم من و به سو آورد !!! چه حالي بكنه اون.. ..اينبار جدي و با عصبانيت جيغ زدم : بيتــــا .. خفه شو !!!بيتا همچنان كه مي خنديد سرش را زير پتو قايم كرد.. حس مي كردم از سرم بخار بلند مي شود و گونه هايم در حال آتيش گرفتن است.. . سريعا پشت به بيتا مشغول لباس پوشيدن شدم..حس مي كردم دستم مي لرزد.. بيتا با شوخي و خنده موردي را يادآوري كرده بود كه من در تمام اين مدت سعي در فراموش كردنش داشتم.. ترجيح مي دادم كه فكر كنم اينها همه ي يك بازي و شوخي ِ سرگرم كننده است.. دوست نداشتم به آخرش فكر كنم !!خودم را دلداري دادم.. حالا تا عروسي يك ماه و نيم مانده بود.. تا آن موقع يك فكري مي كنم.. !!!------------------------------------------------------------------------------------شلوار جين لوله تفنگي ام را به پا كردم و مانتوي پاييزي ِ مشكي مخمل كبريتي ام را به تن كشيدم.. موهايم را بالاي سر بستم و طبق معمول جلويش را كج در صورتم ريختم.. جلوي موهايم بلند شده بود !!آرايشم را طبق معمول ملايم انجام دادم.. رژلبي مات و براق به لب ماليدم و با ريمل حسابي از خجالت مژه هايم در آمدم.. مقنعه مشكي و به سر انداختم و شال سرمعه اي رنگ و كه حاشيه اي طرحدار داشت و داخل كيف ژير مشكي گذاشتم تا بعد بتوانم تعويضش كنم.. مناسب نبود با مقنعه به خريد حلقه بروم..خودم را بار ديگر در آينه چك كردم و بعد از دوش گرفتن با عطر نيم نگاهي به بيتا انداختم.. پتو را تا روي چشمانش پايين آورده و من را مي پاييد .. تا نگاهم را ديد سريعا پتو را بالا كشيد و سرش را زير پتو قايم كرد.. خنده ام گرفت.. اما رويم را برگرداندم.. اگر بيتا خنده ام را مي ديد ديگر ولم نمي كرد و تا جزيي ترين مسائل هم پيش مي رفت.. لبخندم را قورت دادم و رو بهش پرسيدم : تو باهام نمي يايي..؟؟ پاشو حاضر شو ..پتو را پايين كشيد و يك چشمش نمايان شد.. كمي نگاهم كرد و سپس يك ابرواش را بالا انداخت..-چرا..؟؟ بيا ديگه.. بيا كه من تنها نباشم !-نچ نمي يام ! دوست ندارم فحش بخورم..متعجب نگاهش كردم كه گفت : اگه بيام مطمئنا سپهر تو دلش كلي فحش بارم مي كنه..اخمي كردم و گفتم : غلط كرده.. چرا آخه..؟؟؟بيتا چشم و ابرويي آمد و گفت : بيام كه مزاحم نامزدت بازيتون مي شم.. و موذيانه خنديد !!يه پام و جلو گذاشتم و پشت لباس و از نظر گذروندم.. كاملا فيت تن بود و اندامم و نشون مي دادم.. چرخيدم تا خاله را كه پشت در منتظر بود را صدا بزنم كه نگاهم به با لذت زل زد توي چشام و با بدجنسي گفت :يعني هنوز نفهميدي تمام كاراي تو به من مربوط مي شه ...؟؟و صورتش و نزديك تر آورد و با لذت به من چشم دوخت.. .نفس هام تند شد.. بايد با دست بر دهانش مي كوبيدم.. تقلا كردم تا بازو ام را رها كند.. اما محكم مرا چسبيده بود.. .با لبخند دست ديگه اش و بالا آورد و با ملايمت چانه امو گرفت و گفت : عزيزم.. ؟!! تو كه خودت خوب من و مي شناسي.. مي دوني كه من هر چي و كه بخوام به دست ميارم.. .. پس چرا بيخودي هم وقت من رو هدر مي دي و هم اعصاب خودت رو خرد مي كني ؟؟ هان؟؟ ... بهتر نيست دختر خوبي باشي و بذاري اين ماجرا به خير و خوشي تموم بشه.. . ؟؟با غيظ نگاهش كردم و گفتم : هه..به همين خيال باش ! خير و خوشي يعني هر چي كه تو بگي و هر چي كه دلت مي خواد ديگه .. ؟؟!!؟ عمرا.. جز اينكه تو خواب ببيني..خنديد.. . آروم و با حوصله.. با آرامش نگاهم كرد.. بازوم و رها كرد و با نوك انگشت تكه اي از موهام و پشت گوش گذاشت و گفت : مطمئن باش كه تو بيداري مي بينم.. . ضمنا.. بهتر فكري هم به حالت لباست كني.. وگرنه..صداي پاي خاله در راهرو پيچيد.. . سريع من و رها كرد و عقب كشيد.. در باز شد و خاله وارد شد.. سپهر هم سرش را پايين انداخت و رو به خاله گفت : فعلا با اجازه..و از اتاق خارج شد...دستي به صورتم كشيدم.. خاله زير چشمي نگاهم مي كرد.. سپهر ديگر چه فيلمي بود ! رو به او پرسيدم : اين همه مدت كجا بودي.. ؟؟خاله دستي به لباس توي تنم كشيد و گفت : بيتا صدام كرد تا پشتش و كيسه بكشم.. .. معطل شدي.. ؟؟پلك هام و رو هم فشردم.. پاسخي ندادم.. خرس گنده !! كيسه كشي اش ديگر چه بود.. ؟؟
roman دليار(36)
roman دليار(36)
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۹:۴۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
هويج پلو
اين هم يك پلو ي رنگين ومعطر كه مطمئنم اگه آن را امتحان كنيد .حتما به بار دوم وسوم مي رسه ..اين پلو طعم شيرين نداره وبا توجه به اينكه هويج تفت وبعد هنگام دم كشيدن مي پزه ،مزه ان خيلي حس نمي شه ...اميدوارم از طعم آن لذت ببريد .

مواد لازم :براي چهار نفر
برنج :سه ليوان :600گرم
هويج :400 گرم
پياز متوسط :3 عدد
سير :يك تا دوحبه
گوشت چرخ كرده :300گرم
كشمش پلويي :يك ليوان
ادويه پلويي:شامل يك قاشق چايخوري دارچين
يك قاشق چايخوري زيره
نصف قاشق چايخوري هل
ادويه كاري :يك قاشق مرباخوري
نمك وفلفل وروغن و كره :به ميزان لازم .
طرز تهيه :
ابتدا هويج را بارنده درشت ،رنده مي كنيم . در ماهيتابه مقداري روغن مايع و كره (بهتره كره آن بيشتر باشه تا هويج ها عطر كره به خوش بگيره )را روي حرارت ملايم ذوب مي كنيم و بعد هويج ها را حدود ده دقيقه با حرارت ملايم تفت مي دهيم تا آب هويج كشيده بشه .اگه دوست داشتيد در اين مرحله مي تونيد دو قاشق غذا خوري شكر روي هويج بپاشيد .(مخصوصا اگه هويج خيلي شيرين نباشه )

هويج را از ماهيتابه خارج مي كنيم و پيازهاي خلالي شده را در روغن باقيمانده در ماهيتابه تفت مي دهيم همينطور كه مي بينيد پياز ها خيلي خوشرنگ مي شوند .وقتي پيازها خوب تفت داده شد .

وقتي پياز ها خوب سرخ شد ان را از ماهيتابه خارج مي كنيم .كمي كره در در ماهيتابه مي ريزيم ..كشمش پلويي را كه شستيم را فقط 4-5دقيقه با حرارت ملايم در كره تفت مي دهيم . وحدود يك قاشق چايخوري از ادويه پلويي كه در مواد لازم ذكر شده را هم با كشمش ها موقع تفت دادن مخلوط مي كنيم ..حالا كشمش ها را از ماهيتابه كنار مي گذاريم .
در ماهيتابه كمي آب جوش مي ريزيم (ديگه اينجا روغن استفاده نمي كنيم )و بعد گوشت چرخكرده را خوب با حرارت ملايم تفت مي دهيم و سيررنده شده و ادويه كاري وهمينطور نمك وفلفل به ميزان لازم به آن اضافه مي كنيم .

وقتي آب گوشت كاملا تموم شد و حالت پفكي پيدا كرد مواد قبلي را كه تفت داديم به آن اضافه مي كنيم (مقداري از كشمش و پياز داغ و هويج ودر صورت تمايل خود گوشت را براي تزيين برنج كنار مي گذاريم .).اين مواد را روي حرارت ملايم خوب مخلوط مي كنيم و از روي حرارت برمي داريم .

برنج را آبكش مي كنيم و سپس مواد فوق را به صورت لايه لايه ، به همراه ادويه پلويي ،لاي برنج دم مي گذاريم .

باتوجه به اينكه هويج وپياز وكشمش در روغن تفت داده شدند بهتر مقدار خيلي كمي كره و مقداري زعفران آب كرده روي برنج بريزيد و حدود يك ساعت بگذاريد تا كاملا دم بكشه .

هويج پلو آماده هست ..مي توانيد با هويج وبرنج زعفراني و پياز داغ وكشمش آن را تزيين كنيد .خيلي خيلي خوشمزه هست ....نوش جان .

ماش پلو با پياز آلبالو پلو

عدس پلو با زيره استامبولي پلو
رشته پلو ميگو پلو

مرصع پلو
مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes
هويج پلو
هويج پلو
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۹:۴۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
رمان روزهاي تلخ و شيرين (3)
وقتي كه احوالم را پرسيد،گريه مي كرد.من هم گريه كردم.گفتم: -زهره جان!حالا جوياي
حالم مي شوي؟حالا به ياد دوست نگون بختت افتاده اي؟مي داني زهره جان!من هيچكس را در
اين دنيا ندارم.فقط دلخوشيام آسمان و ستارگانش هستند و بس!زهره مي داني كه يگانه
برادرم سامان را از دست داده ام؟پس چرا تا حالا به فكر من نيفتادي؟حتي پدر و مادرت
هم نيامدند.آنها دوستان پدر و مادرم بودند.مي داني زهره!آنها با اين همه ثروت در
تنهايي و بي كسي به خاك سپرده شدند.و حتي يگانه وارثشان هم در بيمارستان بستري
بود.زهره مي داني عموي پست فطرتم بدون اين كه دوستانش را هم خبر كند آنها را در
كمال مظلوميت به خاك سپرد؟ زهره از آن طرف سيم فرياد زد: -ساراي عزيزم!چرا اينقدر
عجولانه قضاوت مي كني؟بخدا ما تا امروز صبح كاملا از موضوع بي اطلاع بوديم.فكر مي
كرديم شما هنوز در شمال هستيد.تا اينكه عمويت همراه آن زن شيطان صفتش به خانه مان
آمدند.همان طور كه گفتم صبح ساعت نه آنها آمدند.مي داني براي چي؟ -گفتم: -حتما
آمدند تا خبر مرگ خانواده مرا بدهند؟ زهره با افسوس گفت: -نه!متاسفانه براي
خواستگاري از من آمده بودند. گفتم: -چه اشكالي دارد؟ ان ها ازادند از هر كسي كه
بخواهند خواستگاري كنند. اصلا برايم مهم نيست. چون ديگر عمويم نيست كه برايم مهم
باشد كه دست به چه كارهايي مي زند. -زهره گفت: --سارا! مي داني پدر و مادرم وقتي از
مرگ پدر و مادرت مطلع شدمند از فرط ناراحتي مي خواستند سكتته كنند، ولي او در كمال
خونسردي گفت،« دنيا اينه. ين دختر شر را براي من گذاشتند. ديدم براي پسرم زن نمي
شود، به همين خاطر دورش را خط كشيدم، يعني او ديگر برادز زاده ام نيست.» پدرم به
قدري ناراحت شده بود كه روي دست خودش زد و گفت:« اقاي سبحاني! خواهش مي كنم درباره
برادرزاده ات بي انصافي نكن. او الان بيش از هر وقت ديگري به شما نياز دادر.» ولي
عمويت گفت،« شما چقدر ساده ايد، او اصلا من را قبول ندارد. سفر را به ما زهر كرد تا
برادرم را با جر و بحث هاي بي خودي فداي خود كرد. اقاي محترم، اين دختر بي پشم و رو
جانشين ان ها شد. خواستم او را بياورم و ادمش كنم كه نشد. نمي داني چه اتش پاره اي
شده. من هرگز او را براي پسرم نمي گيرم.» پدرم گفت،« بايد با زهره صحبت كنم.» همان
جا جلوي روي پسر و پدر گفتم،«پدر جان! اگر بميرم با نامزد سارا ازدواج نمي كنم.
گرچه از بنياد هم راضي به اين كار نيستم.» وقتي كه ان ها شكست خورده از خانه مان
رفتند، مادرم به حال تو اشك ريخت و پدرم گفت:« مردك بي شعور! به دختر برادر خودش
رحم نمي كند! چطور مي خواهد به يك غريبه رحم كند؟» گفتم:«پدر! من اصلا از اين
خانواده خوشم نمي ايد مخصوصا از شاهين كه ادم نرمالي هم نيست.» سارا جان ما به اين
علت تا به حال به تو سر نزده ايم. -بعد زهره قرار خداحافظي را گذاشت و خداحافظي
كرد. به فكر فرو رفتم. با خود گفتم:« پس تصميم گرفتي همه جا مرا خراب كني؟ مساله اي
نيست. بجنگ تا بجنگيم!» -روز بعد، ساعت چهار بعد از ظهر زهره به همرا خانواده اش به
خانه مان امدند. ننه پذيرايي از ان ها را به عهده گرفت. ان ها از اين كه خانواده ام
را از دست داده بودم ابراز تاسف كردند و خودشان را در غمم شريك دانستند. پدر زهره
گفت: --دخترم! من دوست صميمي پدرت بودم. هر زماني به مشكلي برخوررد كردي، من هستم.
علاوه بر دوستي با ان مرحوم به او مديون هم هستم. چند بار زندگي ام را نجات داده.
از اين كه عمويت با تو اينطور رفتار كرده، متاسفم. -مادر زهره مرتب گريه مي كرد،
ولي من گريه نميكردم. نمي دانم، شايد در درون گريه مي كردم. از اين كه ان ها به
ديدنم امده بودند، خوش حال شدم و ياد روز مهماني افتادم. با اين پدرم اخرش را خراب
كرد، ولي حالا به نظرم روز خوبي مي امد. من همه كسم را داشتم. پدرم، مادرم و يگانه
برادرم، حتي دانيال هم بود. همين طور در دنياي خودم غرق شده بودم كه با صداي مادر
زهره به خودم امدم. گفت: --ساراجان! زهره مي خواهد براي هفته ي اينده تو را به
مهماني فارغ التحصيلي اش دعوت كند. از قبل دوستان را دعوت كرده، به همين خاطر از تو
معذرت مي خواهيم. -زهره خودش به حرف امد و گفت: --البته شايد دعوتم را نپذيري، ولي
به خدا مهماني از پيش برنامه ريزي شده بود وگرنه ان را عقب مي انداختيم. اما سارا
جان! دوست دارم كه تو هم باشي، چون بدون تو مهماني خوبي نخواهد بود. خيلي ها هستند،
دوستان پدر و مادرم. خللاصه بايد بيايي. -گفتم: --زهره جان اگر توانستم مي ايم.
-ولي او پافشاري كرد و گفت: -اگر نيايي ازت دلگير مي شوم. -ساعت شش بعد از ظهر
خداحافظي كردم و من ان ها را تا جلوي در بدرقه كردم. از اين كه ان ها به ديدنم امده
بودند احساس خوش حالي مي كردم. خسته بودم، به همين خاطر خيلي زود بدون شام به رخت
خواب رفتم. -روز پنج شنبه باز هم به همراه ان دو انسان پاك سرشت، راهي بهشت زهرا
شديم. وقتي سر قبر عزيزانم رسيدم، بي اختيار اشك مي ريختم. دست خودم نبود. بيش تر
براي سامان ناراحت بودم. براي او كه خيلي زود بود ناكام از اين دنيا برود.اگر او
بود عمويم جرات نمي كرد مرا كتك بزند يا پشت سرم اين قدر بد گويي كند. ياد ان روزي
افتادك سامان گفت شاهين را به خاطر سيلي محكمي كه به تو زده خواهم كشت. دلم به درد
امد. با صداي دلخراشي او را صدا زدم. همه كساني كه اطرافم بودند گرد ما جمع شدند.
زهره هم همراه خانواده اش امده بود. من را از روي زمين بلند كردند. صداي او دل پر
خخونم را تسكين مي داد. تا نزديكي هاي خانه مان ما را همراهي كردند. مادر زهره از
ننه خواهش كرد كه حتما مرا براي جشن به خانه شان بياورد تا شايد روحيه ي از دست
رفته ام را باز يابم. - ان شب هم مثل شب هاي پيش، شبي پر از عذاب براي من بود. تا
صبح ناليدم، ولي كسي صداي مرا نشنيد. نزديكي هاي ظهر با نوازش ننه از خواب بيدار
شدم و از چهره اش خواندم كه خيلي ناراحت است. پرسيدم: --ننه! شما ناراحتيد؟ -بغضش
تركيد و ديگر منتوانست چيزي بگويد. دلم برايش سوخت. سرش را روي سينه اش گذاشتم و
گفتم: -- ننه! خواهش مي كنم گريه نكن! بگو چرا ناراحتي؟ چه چيزي باعث شده كه اين
قدر در رنج و عذاب باشي؟ -با همان بغض گفت: --دخترم! مگر فكر مي كني ناراحتي تو فقط
به خودت مربوط مي شود؟ من و بابا بيشتر از تو نانحتيم. ولي تو نبايد خودت را از بين
ببري. چون ما تو را يادگار ان انسان هاي خوب و مهربان مي دانيم. اگر تو را خوشحال
ببينم ان وقت است كه ما هم راحت مي شويم. -فرصت را غنيمت شمرم و خواستم سوال كنم
دانيال كجاست، ولي باز فكر به مغزم خطور كرد كه:« نه! سارا نبايد در مورد او سوال
كني، چون ان زمان است كه غرورت شكسته مي شود. مگر او احوال تو را پرسيده؟ نه هرگز!»
-در همين وقت بابا وارد شد و احوالم را با مهرباني هميشگي پرسيد. وقتي خوب به چهره
اش نگاه كردم، اثار پيري را در صورت پژمرده اش مشاهده كردم. دلم برايش سوخت. به
راستي كه حالا جحاي پدرم بود. ننه ميز را پيده بود. از روزي كه از سفر برگشته بودم
ان ها با من غذا مي خوردند. بعد از ناهار ننه گفت: -سارا جان! ماماده شو به مهماني
دوستت برويم. خيلي خواهش كرد، اگر دعوت را پاسخ بدهي، ناراحت مي شود. -چهره معصوم و
دوست داشتني زهزه پيش چشمم مجسم شد و گفتم: --ننه! ولي درست نيست كه من با لباس عزا
به جشن ان ها بروم. زشت است. -ننه كه منتظر اين حرفم بود گفت: --دخترم، بله درست
است، تو مي تواني لباس ساده ي ديگري غير از اين لباس مشكي به تن كني. البته من
خواستم زود تر از اين ها به تو بگويم. چون پدر و مادرت را خواب ديدم. ان ها لباس
سفيدي براي تو اورده بودند و از من خواستند كه ان را با لباس عزا عوض كني. پدرت از
اين لباس سياه خيلي ناراحت بود. -اشك از چشمان سرازير شدو گفتم: --ننه؟! منظورم اين
نبود كه لباس را از تنم بيرون بياوردم بلكه منظورم اين است كه به مهماني نيايم شما
به حاي من برويد و از حاي من از زهره و خانواده اش عذر خواهي كنيد. -ننه كه خيلي
ناراحت شده بود گفت: --نه دخترم!تو بايد به حرف پدرت گوش بدهي و لباست را عوض كني.
نمي گويم لباس قرمز بپوش. مي گويم اين لباس مشكي را با يك لباس مناسب و ساده عوض
كن. همين. -بعد بدون معطلي رفت و از جا لباسي يك دست بلوز و دامن ابي برايم اورد.
من ان ها را خيلي دوست داشتم، ولي دلم راضي نمي شد كه لباس عزا را بيرون بياورم.
بالاخره اصرار ننه باعث شد كه ان لباس ها را بپوشم و همرا ننه راهي خانه زهره شوم.
-وقتي وارد شديم، ننه با اين كه زهره خيلي به او اصرار كرد كه داخل بيايد، بابا را
بهانه كرد و رفت. زهره باورش نمي شد. با تبسمي زيبا مرا بوسيد و گفت: --ساراي
عزيزم! مثل هميشه زيبا و ساده. دختر تو چقدر دوست داشتني هستي! -نتوانستم بخندم.
دستم را گرفت و با خود به سالن پذيرايي برد. از ديدن عمو و خانواده اش خيلي ناراحت
شدم، ولي نمي شد بروز داد. اخر ان ها از طرف پدر زهره دعوت شده بودند. نمي شد كه به
خاطر من همه مردم با ان ها قطع رابطه كنند. اين انتظار بي جايي بود. من هم هيچ وقت
نمي خواستم چنين ادمي باشم. فرخنده كنارم امد و با ابراز تاسف گفت: --سارا! چي شد؟
سر خانواده ات چي امد؟ -حرفي نزدم و فقط به يك جكله اكتفا كردم: --خواست خدا بود!
-او قانع نشد. مي دانستم همه مرا مقصر تصادف خانواده ام مي دانند و باز هم مي
دانستم كه چقدر مرا لعنت مي كنند، ولي چاره اي نبود. مجبور بودم كه بين اين همه اد
زندگي كنم. كنار فرخنده نشستم، ولي احساس كردم كه احترام هميشگي را برايم قائل
نيستند. فقط خانواده زهره بودن كه مثل هميشه، يا شايد بيش تر از قبل به من محبت مي
كردند. -همين طور كه ساكت نشسته بودم، نگاهم به ان سوي سالن پر كشيد. چه مي ديدم؟
تعجب كردم! دانيال بود. خدايا باورم نمي شد! به چه مناسبت ان جا مده بود؟ دلم مي
خواست مي فهميدم چطور به ان جا مده. دوست داشتم با او صحبت كنم، درد دل كنم، گلايه
كنم كه چرا احوالي از من نپرسيد. مگر من چه خيانتي به او كرده بود كه اين چنين مورد
بي مهري او قرار گرفتم؟ همه نفرتي را كه از او به دل گرفته بودم به ناگاه فراموش
كردم. انگار او نبود كه اين همه نسبت به من كم لطفي كرده بود. -به ياد روز خداحافظي
افتادم. چقدر ان روز و خاطراتش برايم عزيز بود. تمام اين مدت به ان روز فكر مي
كردم. او هميشه از اينده زيبايي كه مي خواست برايم بسازد صحبت مي كرد. هميشه مي
گفت:« سارا! اگر روزي تو را از ان خود بدانم، زير پايت فرش زرين مي گسترانم. اگر
چنان چه غير از اين باشد، دنيا را با تمام زيبائي هايش نمي خواهم و به زندگي ام
خاتمه مي دهم. پس ان ها حرف هاي قشنگي بودند كه هيچ گاه به عمل نرسيدند. -زهره با
نوشيدني گرمي به استقبالم امد. خواستم از دانيال بپرسم ولي به خودم نهيب زدم:« نه،
سارا! ممكن است زهره هم مانند عو و پسر عمو تو را هرزه بداند و فكر هايي پيش خودش
بكند كه به نفع تو نباشدم.» نوشيدني را برداشتم. زهره پس از پذيرايي پيش من نشست.
از همه چيز مي گفت غير از ان چيزي كه من مي خواستم. از اينكه لباس عزا را درآورده
بودم، احساس شادماني كرد. زهره گفت: - سارا جان! از اينكه روحيه ات را بهتر مي
بينم، خوشحالم. و از آينده پرسيد. گفتم: - فعلا نمي دانم. شايد در كلاس كنكور ثبت
نام كنم. خيلي دنبال كار گشتم ولي نتيجه اي نداشت. هنوز هم از موجودي استفاده مي
كنم، ولي بايد يك كار آبرومندانه پيدا كنم. راستش نمي دانم چه بايد بكنم. مي خواستم
از پدرت خواهش كنم كه دنبال كارم را بگيرد. زهره با خوشحالي گفت: - حتما سارا جان،
ولي بايد يك مدت ديگر صبر كني تا پدرم از سفري كه در پيش دارد برگردد. آن وقت كارت
را درست مي كند. نگران نباش. غصه نخور سارا، همه ما يك روز با خوشي و ناخوشي هاي
زندگي از دنيا مي رويم، پس چاره اي نيست، بايد به نبود آنها عادت كرد. فرخنده هم
حرفهاي زهره را تاييد كرد. وقتي كنار زهره بودم غم را فراموش مي كردم. ساعت هشت شب
بود كه به دعوت پدر سارا، همگي به سالن غذاخوري فرا خوانده شدند. من كه خجالت مي
كشيدم، آخرين نفري بودم كه سالن پذيرايي را ترك كردم. در همين وقت با دانيال برخورد
كردم. خواستم عذرخواهي كنم كه او زودتر معذرت خواست و رفت. من كه از ناراحتي داشتم
ديوانه مي شدم روي صندلي نشستم. براي اينكه از ريزش اشكهايم جلوگيري كنم، مقداري
غذا كشيدم و خودم را مشغول كردم. زهره از آن سوي ميز گفت: (( سارا، پس چرا بازي مي
كني؟ مگر غذاي ما را دوست نداري؟)) از اين همه توجه زهره بيشتر دلم گرفت. زودتر از
همه سالن را ترك كردم. مي خواستم يك طوري خودم را از آن محيط خفقان رها كنم. پشت
پنجره ايستاده بود. صداي او كه با خشونت همراه بود مرا وادار كرد برگردم. همان طور
بي صدا روبه رويش ايستادم. چقدر آن صورت معصوم را دوست داشتم. حتي حاضر بودم براي
با او بودن بميرم. ولي حالا از آن چهره معصوم و مهربان خبري نبود. هيچ نگفتم و اين
بر عصبانيتش افزود. فرياد زد: - تو فكر كردي كه من احمقم؟ باز هم هيچ نگفتم. با
عصبانيت بيشتري دستم را گرفت. خواستم دستم را از دستش بيرون بياورم ولي انگار تمام
نيروي دنيا را قبضه كرده بود. نتوانستم. كشان كشان من را به بيرون از سالن برد. توي
حياط، هواي سرد پاييزي لرزشي در بدنم ايجاد كرد. مثل اينكه دلش برايم سوخت.ژاكتي كه
روي لباسش بود بيرون آورد و آن را روي شانه هاي من كه مثل بيد مي لرزيدم، انداخت
ولي من فوري آن را برداشتم و گفتم: - نمي خواهم. ترحم را دوست ندارم. آن هم از طرف
تو كه مانند جان مي پرستيدم. نه، ترحم را دوست ندارم. خواهش مي كنم عشق را با ترحم
قاطي نكن. ولي او با همان غرور هميشگي ژاكت را دوباره روي شانه ام انداخت. از او
بدم مي آمد، نفرت با عشق توام شده بود، آنقدر كه هر چه گفت به چشمانم نگاه كن، به
حرفش گوش نكردم. زماني، چقدر آن چشمها را دوست داشتم، بيشتر از جانم، ولي حالا از
نگاه كردن به آنها هم نفرت داشتم. همه دلم را شكسته بودند ولي از او انتظار نداشتم
كه با من اين طور رفتار كند. انتظار نداشتم كه او هم دلم را بشكند. دلم مي خواست كه
مرحم دل شكسته ام باشد و خرده هاي شيشه دلم را به هم پيوند بزند نه اينكه زخم آن را
عميق تر كند. به هر حال هر چه گفت كلمه اي بگويم، چيزي نگفتم. در واقع او بود كه
بايد حرف مي زد. از غيبتش بگويد نه من. مانند مار زخم خورده بود. صدايش را بلند و
بلندتر كرد. گفت: - چرا با من اين كارها را كردي؟ مگر جز محبت از من چه ديده بودي
كه با دلم چنين كردي؟ باز هم جوابش را ندادم، گفت: - چه كسي بود كه او را به من
ترجيح دادي؟ اين طور كه مي گويند زياد هم آدم جالبي نبوده. پس آن حرفها و حديثهايي
كه به من مي گفتي... آه يادت مي آيد زير درختان خانه تان، چه حرفهاي قشنگي برايم
زدي؟ آن كلبه لعنتي! پس همه آنها دروغ بود؟ او گريه مي كرد ولي من نه. نمي دانم
شايد دلم مرده بود. ديگر دوستش نداشتم. نبايد مرا آن طور كه ديگران برايش وصف كرده
بودند، بپندارد. انتظار داشتم مرا آن طور قضاوت كند كه خودش مي شناخت. دوست داشتم
مرا از ديد خود مي ديد و ارزيابي مي كرد نه از ديد ديگران. چقدر برايم سخت و ناگوار
بود كسي كه با تمام وجود دوستش داشتم، اين طور بي رحمانه در موردم قضاوت كند. هر چه
گفت، فقط سكوت بود كه پاسخ حرفهاي سنگينش را مي داد. آخر به جز سكوت چه مي توانستم
بگويم؟ هر چه به مغزم فشار آوردم تا كلماتي را كنار هم رديف كنم و برايش يك جمله
كامل بسازم كه (( من گناهكار بي گناهم))، نتوانستم. عاجز شده بودم تا ناگهان
ناجوانمردانه، يك طرفه به قاضي رفت و با همان عصبانيت با همان چهره عبوس داد كشيد:
- حتما براي كشتن خانواده ت هم جوابي نداري كه به من بدهي! درست نشانه گرفته بود.
تيرش به هدف اصابت كرد. دلم پر خون شد. فرياد زدم: - من كشتم؟ مگر من عزرائيل بودم؟
مگر تو مي تواني پدر و مادرت را بكشي كه چنين اتهامي به من مي زني؟ از همه انتظار
بي مهري داشتم جز تو. از تو كه زماني مرحوم دلم بودي، از تو كه روز خداحافظي به من
گفتي، (( سارا خودت را ناراحت نكن، گذشت زمان همه چيز را درست مي كند.)) بله درست
گفتي گذشت زمان باعث شد كه خودم را بهتر بشناسم، چون زماني تو را خودم مي ديدم. فكر
مي كردم كه روح من در جسم تو، و روح تو در جسم من قرار دارد. چقدر لذت بخش است
زماني كه انسان خودش را مي شناسد. و ديگر اشكهايم بودند كه تسكين دلم مي شدند. شوري
آنها تا مغز استخوانم را سوزاند. دستم را گرفت ولي فرياد زدم: - نه دانيال! ديگر
نه! نه امروز و نه فردا و نه هيچ وقت ديگر. برو گم شو! ديگر نه تو و نه هيچ مرد
ديگري را نمي خواهم. ولي او دستم را رها نمي كرد. با قدرتي كه خودم هم باور نداشتم،
دستم را كشيدم. فرياد زد: - سارا! نه! نرو، خواهش مي كنم. بيا حرفهاي دلت را بزن،
مي دانم كه چه حرف هاي نگفته اي در دلت داري. بيا آن ها را بازگو كن تا دلت خالي
شود. ولي من حتي به عقب نگاه نكردم و جوابش را ندادم. با سرعت و بدون خداحافظي از
زهره، خودم را داخل ماشين انداختم. آنقدر گريه كرده بودم كه يك لحظه فكر كردم باران
مي بارد. برف پاك كن ماشين را روشن كردم. ولي نه اشتباه مي كردم. اين چشم هاي خودم
بودند كه باراني بودند. هر چه آن ها را مي ماليدم تأثيري در ديدم نداشت. ترسيدم كه
در اثر ناراحتي چشم هايم را از دست بدهم. كنار پياده رو پارك كردم و منتظر ماشيني
شدم كه مرا به خانه برساند. هر لحظه كمتر مي ديدم. توانم را از دست داده بودم كه
تاكسي اي چراغ زد. دستم را بلند كردم. نگه داشت. جوياي حالم شد. چاره اي نبود به
دروغ گفتم يكباره اين حالت به من دست داده. پيرمرد مهربان ماشين را بكسل كرد و مرا
به خانه رساند. وقتي وارد شدم، ننه از ناراحتي مي خواست غش كند ولي من او را دلداري
دادم و گفتم به استراحت نياز دارم. بيچاره چيزي نگفت. كنار من روي زمين دراز كشيد.
دلم به حال آن ها مي سوخت، گرفتار من شده بودند. دلم را به دريا زدم و از دانيال
پرسيدم. ننه كه دلش براي من خون بود گفت: ـ تا تو نگويي كه چرا اين طوري شدي، من هم
چيزي ندارم كه در مورد دانيال به تو بگويم. دخترم! تو سالم رفتي و با حالي زار
آمدي. چرا اين طور مي شوي؟ مگر فقط تو خانواده ات را از دست داده اي؟ دخترم! هستند
كساني كه وضعشان از تو خيلي بدتر است. نخواستم دلش را بشكنم، ولي نمي شد حقايق را
به او گفت. به همين خاطر گفتم: ـ ننه، آنجا،مهماني را مي گويم، يادآور خاطراتم بود.
به همين خاطر نتوانستم تحمل كنم و از آنجا فرار كردم. صداي زنگ تلفن باعث شد كه هر
دوي ما سكوت كنيم. من از ترس ياراي برداشتن گوشي را نداشتم. ننه گوشي را برداشت،
ولي آن را به من داد و گفت: ـ مادر، با تو كار دارند. گوشي را گرفتم، زهره بود. از
اينكه ناگهاني غيبم زده بود ناراحت بود. گفتم: ـ زهره بعداً برايت توضيح مي دهم.
ديگر نتوانستم آن محيط را تحمل كنم. اميدوارم مرا ببخشي. زهره خيلي زود قانع شد و
مرا بخشيد. گفت: ـ به شرطي كه همان طور كه قول داده اي برايم توضيح دهي و زير قولت
نزني. با گفتن «حتماً» از او خداحافظي كردم ولي تا گوشي را سر جايش گذاشتم، دوباره
صدايش بلند شد. اين بار خودم گوشي را برداشتم. صداي مردانه دانيال در گوشي پيچيد.
با غيظ گوشي را گذاشتم، ولي دوباره و سه باره زنگ زد. ننه گفت: ـ مادر، چرا گوشي را
برنمي داري؟ شايد كسي كار مهمي داشته باشد. ديگر نمي شد، ممكن بود ننه پيش خودش
فكرهايي بكند. گوشي را برداشتم ولي هيچ نگفتم. او بود كه باز هم حرف مي زد. هر چه
مي گفت من از او دورتر مي شدم. گفت: ـ سارا! خواهش مي كنم. من نمي توانم به آنجا
بيايم. خواهش مي كنم بيا پارك نزديك خانه تان، مي خواهم برايت توضيح دهم. ولي من
حتي جوابش را هم ندادم. خودش مي دانست كه وقتي لج كنم تا مرز ديوانگي پيش مي روم.
ولي هرگز به زبوني تن نمي دهم. گوشي را گذاشتم. بدون اينكه ننه متوجه شود آن را از
پريز كشيدم و با خيال راحت نشستم. گفتم: ـ ننه خواهش مي كنم بگو دانيال كجاست؟ چرا
پيش شما نيست؟ ننه كه حلقه هاي اشك در چشم هايش موج مي زد گفت: ـ دخترم! دانيال
فرزند خوانده ما بود. دانيال پسر مرد ثروتمندي است كه به خاطر همسر دومش كه حاضر
نبود دانيال را ببيند و نگهداري كند، پدرش او را پيش ما گذاشت. دانيال فقط يك ساله
بود كه پدر و مادرش، به خاطر عشق پدرش به زن ديگري، از هم جدا مي شوند. زن دوم كه
به هيچ قيمت حاضر به پذيرفتن دانيال نبوده، پدر دانيال را مجبور مي كند كه او را به
مادرش بدهد، ولي مادرش هم كه زن سرسختي بود، از قبول دانيال خودداري مي كند و به
اين ترتيب ما كه فرزند نداشتيم به وسيله پدرت كه دوست صميمي پدر دانيال بود،
سرپرستي او را به عهده گرفتيم و با جان و دل او را بزرگ كرديم. البته مخارج زندگي
او را پدرش مي پرداخت. تا اينكه شما به مسافرت رفتيد. يك هفته بعد از رفتن شما به
شمال بود كه پدر و مادر دانيال به خانه ما آمدند و اظهار داشتند كه بعد از سال ها
دوباره مي خواهند باهم زندگي كنند، چون زن دوم به خارج از كشور فرار كرده بود. ما
گريان، دانيال را كه آماده سفر به شمال بود فرا خوانديم و حقايق را برايش روشن
كرديم. دانيال گريه مي كرد و حاضر به قبول واقعيت نبود. نمي خواست از من و بابا جدا
شود. به پدرش گفت،« پدر و مادر واقعي من اين دو مـوجود مهربان و دوست داشتني هستند
نه شما. تـا حالا كجا بوديد؟ نمي تـوانم به انسانـهاي بي عاطفه اي مثل شما بگويم
پدر و مادر. من به شما تعلق ندارم. از اينكه يك زماني فكرش را بكنم كه به شما تعلق
دارم شرمم مي آيد. نه، هرگز انتظار نداشته باشيد بعد از بيست سال، حالا راحت آنها
رافراموش كنم و همراه شما بيايم. خواهش مي كنم مرا و اينها را راحت بگذاريد. برويد
دنبال كارتان.» ولي بابا فرياد زد،«عزيزم! دانيال من! هميشه مخارج تو را پدرت
پرداخته. حتي نگذاشت كه ما يك ريال براي تو خرج كنيم.» گفت،« ولي من اين حرفها سرم
نمي شود. مگر ميشود محبت را با پول معاوضه كرد؟» بابا با ناراحتي گفت،«پسرم، پدرت
از ما نامه گرفته كه هر وقت تو را خواستند ما حق هيچگونه حرفي نداريم. پش بحث بي
فايده است. با آنها برو.» دانيال فرياد زد،«ننه و باباي مهربانم! شما موجودات عزيزي
هستيد كه مرا در آغوش پر مهر و محبتتان پرورش داديد. از من انساني درستكار و راستگو
ساختيد. فكر مي كنيد كه من نميدانستم كه شما كه هستيد؟ من كاملاً از همه چيز خبر
داشتم. البته اوايل را به ياد ندارم، ولي سال اول راهنايي كه مي خواستم ثبت نام
كنم، وقتي شناسنامه ام را براي گرفتن فتـوكپي برداشتـم، ديـدم كه اسم پدر و مادر
بـا اسم شناسنامه من نمي خواند. تعجب كردم، برگشتم خانه و از هر دوي شما اسم تان را
پرسيدم، نه بك بار بلكه چندين بار پرسيدم و مطمئن شدم كه فرزند واقعي شما نيستم،
ولي هنوز هم باورم نمي شد ولي بعداً پدر سارا همه چيز را برايم تعريف كرد. البته از
او خواستم كه حقايق را برايم روشن كند. من شما را هروز بيشتر از روز پيش دوست دارم
و نفرتم از اين خانم و آقا كه حالا آمده اند حاصل زحمت شما را بردارند و بروند،
زياد و زيادتر خواهد شد. در ضمن من به سنّ قانوني رسيده ام وخودم مي توانم تصميم
بگيرم كه پيش چه كساني باشم. پس برويد پي كارتان.» وقتي دانيا اين حرفها را زد، پدر
و مادرش مانند كوه آتشفشاني منفجر شدند و گفتند،«اگر با ما نيايي طبق قانون اين زن
و مرد بايدخسارت ما را بپردازند.» گفت،« ولي من نمي گذارم شما پدري را كه مرا روي
دوش خود بزرگ كرده و مادري كه من را در دامن پر مهرش پرورش داده، آسيبي برسانيد.
آقا و خانم محترم كه امروز خودتان را پدر و مادر من معرفي مي كنيد، مگر مي شود محبت
را با پول جبران كرد؟ مگر مي شود مهر مادري را با ثروت، كفش و كلاه و غيره جبران
كرد؟ نه، به هيچ وجه، چنين قانوني عادلانه نيست. پس خودتان را خسته نكنيد و بگذاريد
ما زندگي راحتمان را در كنار هم به خوبي بگذراينم.» ولي او با سماجت گفت،« اگر با
ما نياي، بلائي سر اين پيرزن وپيرمرد مي آورم كه تو از كارت پشيمان شوي. پس ديگر
حرف نزن. به خاطر آن دو!» دانيال هم كه وضع را اينطور ديد، مجبور شد با آنها برود.
او با اشك وآه از ما جدا شد ولي قول داد كه روزي برگردد. البته او براي ما پول مي
فرستد، ولي خودت مي داني كه ما نيازي به پول نداريم و فقط بزاي اينكه او ناراحت
نشود، قبول مي كنيم. الان چند هفته است كه در آرزوي ديدار دانيال مي سوزم... و ديگر
گريه امانش را نداد. پس اين طور. ـ ننه خواهش ميكنم گريه نكنيد. انشاءالله يك روز
تمام اين ناراحتيها پايان مگيرد. دانيال چقدر زجر ميكشد. حالا مي فهمم آن شب هم
حتماً دانيال با پدر و مادرش به جشن آمده بودن. ساعت از دو نيمه شب گذشته بود. ننه
پيش من به خواب رفت. صبح زود از خواب بيدار شدم. با سرعت خودم را آماده كردم. وقتي
خواستم از منزل خارج شوم، بابا جلو آمد. گفتم: ـ بابا مرا ببخش. از روزي كه خانواده
ام را از دست داده ام، پاك شما را فراموش كردم. من حتي ننه را هم از شما گرفته ام.
بابا كه بهبود ظاهري من احساس رضايت مي كرد گفت: ـ دخترم! وقتي كه تو راحت و خوشحال
باشي، من هم هيچ غمي ندارم. ننه هم براي خودت! بعد به دنبال حرفش، خنده اي مهربان
كرد. ـ حالا با خيال راحت دنبال كارت برو.فكر مرا هم نكن.
فصل 3
با خداحافظي از بابا، پشت فرمان نشستم و راهي خيابان شدم. سر
هرگذري كه مي رسيدم سؤال مي كردم تا بالاخره تابلوي بزرگي توجهم را جلب كرد. خودم
را به اتاق رئيس رساندم. بعد از چند دقيقه اي كه منتظر شدم، توسط منشي به اتاق رئيس
راهنمايي شدم. وقتي وارد اتاق شدم. پيرمردي را ديدم كه عينك ذره بيني روي بيني اش
بود. هر آن احساس مي كردم بيهوش مي شوم. وقتي پاسخ سلامم را داد از طرز صحبت كردنش
به محبت دروني او پي بردم. مداركم را كه براي ثبت نام آورده بودم، دراختيارش قرار
دادم. بعد از اين كه نگاهي به آنها كرد، گفت: ـ مي تواني از فردا ساعت 8 صبح در
كلاس حاضر شوي. با خوشحالي آنجا را ترك كردم ولي هنوز سوار ماشين نشده بودم كه با
صحنه اي دلخراش مواجه شدم. پيرزني را ديدم كه كنار خيابان دراز كشيده و به عابران
التماس مي كند. خداي من! چقدر بعضي از انسانها بدبخت هستند. دستم را در كيفم
فروبردم و مقداري پول به او دادم، ولي او امتناع كرد و گفت كه گدا نيست. من او را
قانع كردم كه من هم به عنوان گدا چيزي به او نمي دهم، بلكه دوست دارم كمكش كنم. از
ديدن اينكه بيني در صورت نداشت، دلم فروريخت. چندشم شده بود، اما با اين وجود دوست
داشتم كنارش مي نشستم و با او درد دل مي كردم. بيچاره جذامي بود. چگونه از
بيمارستان بيرون آمده بود؟ در همين وقت دو پليس آمدند و زن را با خود بردند. خيلي
ناراحت شدم. به همين خاطر پشت سرشان رفتم، ولي آنها بدون توجه به من، او را داخل
ماشيني انداختند و به سرعت از آنجا دور شدند. برگشتم و از مغازه داري كه او هم با
سروصداي پيرزن بيرون آمده بود، پرسيدم: ـ او كه بود؟ مغازه دار آهي كشيد و گفت: ـ
دخترم! او زن بدبختي است. مغازه ي پسرش اينجا بوده. حالا او دائم از بيمارستان فرار
مي كند و مي آيد اينجا تا شايد او را ببيند. از اين كه يكي بچه اش را دور مي انداخت
و يكي مادرش را، گريه ام گرفت. اين ديگر چه دنيايي است كه والدين به فرزندان و
فرزندان به والدين رحم نمي كنند؟ به هر حال با خاطره ي بدي سوار ماشين شدم و خودم
را به خانه رساندم. اولين روزي كه وارد كلاس كنكور شدم، آنجا را محيطي دوستانه و
گرم يافتم. هميشه از درس خواندن لذت مي بردم، و حالا بهترين سرگرمي كه مي توانست
مرا از غم و غصه ها رها سازد، همين بود. در اين ميان بابا و ننه يك لحظه مرا تنها
نمي گذاشتند. يك روز كه تازه از كلاس برگشته بودم، با تعجي شاهد تحولاتي در حياط
خانه شدم. بابا و ننه مشغول تميز كردن بودند. مقداري هم شاخه كلفت و نازك روي هم
انباشته شده بود. بعد از سلام، پرسيدم: ـ چه خبر شده؟ چرا اين همه شاخ و برگ روي هم
انباشته ايد؟ بابا جلو آمد و با لبخند گفت: ـ دخترم! همه چيز را فراموش كرده اي؟
امشب چهارشنبه سوري است. با گفتن اين جمله، حالم دگرگون شد، نزديك بود نقش زمين
شوم. بابا كمكم كرد و با ناراحتي گفت: ـ چي شده؟ مگر حرف بدي زدم سارا؟ گفتم: ـ نه
بابا، ياد سامان دلم را به درد مي آورد. يادت هست پارسال براي جشن چهارشنبه سوري چه
مهماني مفصلي راه انداخت؟ همه در اينجا حضور داشتند ولي امسال هيچ كدام از عزيزان
من نيستند. چقدر خوب بود كه من هم با آنها مرده بودم. تعجب مي كنم، ما همگي در يك
ماشين بوديم، حتي من و سامان كنار هم، پس چرا آنها مردند و من ماندم؟ بابا دستم را
گرفت و گفت: ـ دخترم! انسان نبايد ناشكر باشد. شايد خواست خدا اين بوده، پس نبايد
خودت را ناراحت كني. ما به خاطر تو اين همه زحمت كشيده ايم. مي خواستيم تو را
غافلگير كنيم. اگر تو نبودي تا حالا دق كرده بوديم. شايد خداوند به ما محبت كرده
باشد كه تو سالم ماندي. حالا تا غروب خيلي وقت داريم، مي تواني از دوستانت دعوت كني
تا به اينجا بيايند. ولي من اصلاً حوصله كسي را نداشتم. خستگي را بهانه كردم و به
اتاقم رفتم. موسيقي ملايمي از راديو پخش مي شد كه به من آرامش مي بخشيد! احساس رخوت
كردم و در همان لحظه خوابم برد. وقتي از خواب بيدار شدم، حالم بهتر شده بود. وقتي
به سالن آمدم، ننه ميز نهار ناهار را چيده بود. اين پيرزن چقدر به من محبت مي كرد.
غذاي خوشمزه اش را خوردم و از تشكر، ظرفها را با اصرار زياد، شستم. بعد از آن مشغول
تماشاي تلويزيون شديم. نزديكي هاي غروب بود كه بوي دود و چوب سوخته، فضاي كوچه را
پر كرد. من هميشه از اين بوي دود و از اين روز لذت مي بردم. ولي امروز چنان غمگين
بودم كه بودم كه دلم آبستن غم بود و گريه مي خواست. ولي مگر در حضور اين دو موجود
مقدس مي شد؟ پس بايد ماسك بي تفاوتي را به چهره مي زدم. چاره اي نبود. با فرياد ننه
ترسيدم و به حياط دويدم. فكر كردم اتفاقي برايشان افتاده، ولي با تعجب ديدم كه آنها
دارند از روي آتش مي پرند. من هم به وجد آمدم ولي هنوز از پله ها پايين نيامده
بودم، كه صداي در حياط برخاست. بابا فوري در را باز كرد، باورم نمي شد . دانيال
بود. با ديدن او خواستم راه آمده را بازگردم، ولي ننه كه متوجه شده بود، دستم را
گرفت و به طرف آتش كشيد. ديگر نتوانستم چيزي بگويم. دانيال بابا و ننه را بوسيد.
دستش را دراز كرد تا با من دست دهد، ولي من از اين كار امتناع كردم. حتي به صورتش
هم نگاه نكردم. او كه خيلي ناراحت شده بود، گفت: ـ حالت چطور است؟ تو كه نمي خواهي
احوال مرا بپرسي. باز هم هيچ نگفتم. بابا و ننه همچنان از روي آتش مي پريدند. باز
هم دانيال بود كه حرف مي زد و من حاضر نبودم پاسخش را بدهم. او كه از سكوت من خسته
شده بود، فرياد كشيد: ـ من تا كي بايد تاوان پس بدهم؟ چطور خودت را گناهكار بي گناه
معرفي مي كني، ولي من را نه؟ من هم مثل تو گرفتار بودم. حق آمدن به اينجا را
نداشتم. يكباره مثل بمب منفجر شدم. داد كشيدم. ـ چرا نمي توانستي؟ زماني كه من
بيمار بودم، زماني كه احتياج به محبت تو داشتم كجا بودي كه احوالم را بپرسي؟ وقتي
كه به من رسيدي، بعد از آن همه كم لطفي، مرا گناهكار خواندي، حتي به من مهر قاتل
زدي... دانيال كه متوجه ناراحتي من شده و فهميده بود آن شب در خانه زهره چقدر مرا
خرد كرده و زجر داده، لب به عذرخواهي گشود ولي من آنقدر از دستش ناراحت بودم كه نمي
توانستم او را ببخشم. هرچه التماس كرد كه من يك بار از روي آتش بپرم، چنين نكردم.
آتش به زغالهاي سرخ تبديل شد و بعد از دقايقي، شعله هاي فروزان به خاكستر تبديل
شدند. شايد دل من هم مانند اين شعله ها خاموش شده بود، چون ديگر آن ساراي مهربان
نبودم. دل سنگ شده بودم. از زجر كشيدن ديگران لذت مي بردم. با اظهار گرسنگي بابا،
دانيال همه را به شام دعوت كرد ولي من دوست نداشتم با آنها همراه شوم. به همين خاطر
از بابا و ننه عذر خواستم، ولي آنها گفتند كه بدون من نخواهند رفت. دانيال هم كه
وضع را چنين ديد، گفت: ـ مسأله اي نيست. حالا كه سارا دوست ندارد مهمان من باشد، من
مهمان شما مي شوم. از روي بابا و ننه خجالت كشيدم وگرنه عذر او را مي خواستم. به هر
ترتيب او تقبل كرد كه شام را از بيرون بگيرد و براي اين كار بيرون رفت. ننه هم رفت
تا وسايل لازم را آماده كند. من و بابا هم كنار هم نشستيم . او شروع به نصيحت كرد.
مي دانستم كه او پسرش را مانند جان دوست دارد به همين خاطر در مورد دانيال چيزي به
او نگفتم، اگر هم مي گفتم فايده اي نداشت، چون او با عشق از دانيال دفاع مي كرد.
انتظار زياد به طول نينجاميد. دانيال با غذا وارد خانه شد. خودش ميز را چيد و از ما
دعوت كرد، بعد از شام دانيال گفت كه نمي تواند بيشتر از اين آنجا بماند وگرنه خيلي
بد مي شد. وقتي كه براي رفتن آماده شد، من براي بدرقه اش تا كنار در رفتم. در گوشم
نجوا كرد: ـ هرچند كه تو مثل آهن، سخت هستي، ولي من آن قدر به تو التماس مي كنم تا
مانند موم نرم شوي. بالاخره دلت كه از سنگ نيست، خيلي خوب تو را مي شناسم. خواهش مي
كنم با من اين طور رفتار نكن. من طاقت دلتنگي تو را ندارم. در ضمن به اندازه كافي
گرفتار هستم. وقتي دانيال ما را ترك كرد، به فكر فرورفتم. چرا دانيال همه اش از
گرفتاريهاي خودش مي گويد؟ پس من چي؟ درست است كه حالا پدر و مادرش به هر علت او را
نگه نداشته اند، ولي كساني كه او را بزرگ كرده اند، آنقدر به او محبت كرده اند كه
حتي پدر و مادر واقعي اش هم نمي توانستند بكنند. ولي من چي كه حالا هيچ كس را
نداشتم؟ پس من گرفتارم نه او. باز هم خودم را سرزنش كردم كه نه، درست است كه من آن
موجودات خوب را از دست داده ام ولي آنها هيچ گاه حاضر نبودند كه من را براي لحظه اي
از خود دور كنند. نمي دانم، گيج شده بودم كه حق با من است يا با دانيال. چند روز
بيشتر به عيد نوروز باقي نمانده بود. هيچ وقت حتي آن زمان كه بچه بودم از عيد نوروز
خوشم نمي آمد. نمي دانستم امسال، سال جديد را بدون وجود خانواده ام چگونه بگذرانم.
اگر اين پيرمرد و پيرزن هم نبودند معلوم نبود چه سرنوشتي داشتم. يك روز عصر من در
حياط قدم مي زدم. ننه همه چيز را براي سال جديد آماده كرده بود. ولي من حاضر به هيچ
كاري نبودم. آنها هم مخالفتي با من نداشتند. در حال قدم زدن، صداي عمويم را از پشت
درختان شنيدم، ولي انگار او زودتر از پدرم مرده بود. اصلاً دوست نداشتم با او روبرو
شدوم، يه همين خاطر از او دور شدم. ننه به دنبالم آمد و گفت: ـ سارا جان! عمويت
آمده و با تو كار دارد. هركاري كردم داخل نيامد. خواستم بگويم من با او كاري ندارم.
ديگر چه خيالي برايم دارد؟ ولي نتوانستم اينها را به زبان بياورم. مي دانستم علاوه
بر اينكه باعث عذاب او مي شوم، خودم هم ناراحت تر مي شوم. به همين خاطر راه افتادم.
وقتي به آن موجود خودخواه رسيدم، اصلاً دلم نپيد. انگار غريبه اي را مي ديدم كه هيچ
پيوندي با هم نداريم. اصلاً خوشحال نشدم. به ياد روزهايي كه مرا به اسارت خود در
آورده بود افتادم. هروقت كه يكي از آنها را مي ديدم، انزجارم بيشتر مي شد. به جاي
من، او سلام كرد. ولي جوابي نشنيد. هردو بدون كلمه اي حرف وارد سالن شديم. وقتي
نشستيم او بود كه شروع به صحبت كرد: ـ سارا جان! آمده ام تا گذشته ها را فراموش
كني. و كادويي را كه در دستش بود، جلويم گذاشت. من آنقدر ناراحت بودم كه بدون مقدمه
گفتم: ـ عمو! من به هديه شما احتياجي ندارم. پدرم آنقدر برايم گذاشته كه نوه ي من
هم مي تواند در كمال راحتي زندگي كند. من به محبت احتياج داشتم كه متأسفانه شما آن
را از من دريغ كرديد. پس حالا كه توانسته ام خودم را با محيطي كه سرنوشت برايم رقم
زده تا حدودي وفق دهم، نمي خواهم دوباره با ورود شما، همه چيز به هم بريزد. او با
صراحت گفت: ـ تو حق داري، من حق را به تو مي دهم عزيزم. حتي اگر عمويت را بزني، باز
هم ناراحت نمي شوم، چون حقيقت را مي گويي. اين تويي كه چشمان مرا به روي واقعيات
باز كردي. عزيزم! بيا و بخاطر عمويت دست از لجاجت بردار و دل تنها پسر عمويت را
نشكن. وقتي كلامش به اينجا رسيد، فرياد زدم: ـ باز هم از عهد و پيمان صحبت مي كنيد.
عمو دست از سر من برداريد. چرا نمي گذاريد در تنهايي خودم بميرم؟ خواهش مي كنم. عمو
كه دانه هاي درشت عرق روي پيشاني اش را پوشانده بود، داشت از عصبانيت منفجر مي شد،
ولي به روي خودش نياورد و با تمام قدرت خود را كنترل كرد. گفتم: ـ چند جاي ديگر
براي پسرت خواستگاري رفتي؟ گفت: ـ عموجان! بهتر است اصلاً اين موضوع را تمام كنيم.
غرض از مزاحمت من اين است كه شهلا مي خواهد عروسي كند من هم دوست دارم كه تنها
يادگار برادر عزيزم، در آنجا باشد. البته اين تقاضاي شهلا است. خودش هم در ماشين
نشسته ، خجالت كشيد كه با من بيايد. از اينكه رفتارش با تو خوب نبوده، ناراحت است.
به همين خاطر از من خواهش كرده كه دنبال تو بيايم. پس عموجان عذرخواهي دختر عمويت
را بپذير. او مي خواهد در آخرين لحظاتي كه ايران است، تو را ببيند. سارا جان! خواهش
مي كنم... و اشك از چشمهايش جاري شد. نمي دانم چرا دل سنگم به رحم نمي آمد. گفتم: ـ
عمو من نمي توانم بيايم. از هيچ كس، حتي شهلا يا شما ناراحت نيستم، فقط خودم را بين
شما بيگانه مي بينم. پس خواهش مي كنم فكر مرا نكنيد و برويد عروسيتان را به خوبي
برگزار كنيد. ولي عمو دست بردار نبود. ننه هم دخالت كرد. ـ دخترم، برو تو كه اين
قدر سنگدل نبودي. عمو به جاي پدرت است. حالا كه همه معذرت خواهي مي كنند تو هم گذشت
داشته باش. حالا من هم از تو خواهش مي كنم. برو. ديگر نتوانستم حرفي بزنم. پيش خودم
گفتم، «با اين كه مي دانم عاقبت خوشي ندارد ولي ننه ممكن است پيش خودش فكر هايي
كند» فقط آخرين تيرم را رها كردم تا شايد به هدف بخورد. گفتم: ـ عمو، من عزادارم.
درست نيست كه به اين زودي به مجلس عروسي بيايم. اميدوارم كه به شما خوش بگذرد و
عذرخواهي مرا بپذيريد. ولي عمويم گفت: ـ فكر كردي من براي برادرم ناراحت نيستم؟ ولي
چاره اي نيست. زنده ها هم بايد زندگي كنند. به هر ترتيبي بود مرا راضي كرد. همان
لباس آبي را كه در جشن زهره پوشيده بودم، به تن كردم و بدن هيچ آرايشي با عمو از
ننه خداحافظي كردم، ولي دوباره برگشتم و ننه را بوسيدم. انگار ديگر برنمي گردم .
دلم مي خواست تمام گوشه ها و زواياي خانه را به ذهنم بسپارم. چنان با چشمانم همه
جارا مي بلعيدم كه عمو متوجه حالم شد و گفت: ـ دخترم! مگر چند روز مي خواهي از
اينجا دور باشي كه از الان برايش دلتنگي مي كني؟ گفتم: ـ نمي دانم عمو، ولي احساس
بدي دارم. فكر مي كنم هرگز به اين خانه برنمي گردم. عمو گفت: ـ از بس كه توي خانه
ماندي خيالاتي شدي. در همين وقت بابا وارد شد و با ديدن عمو اخمهايش را در هم كشيد.
با اين كه ناراحت بود ولي چيزي نپرسيد، چون مردي كه مرا با خود مي برد، عمويم بود.
دست بابا را به گرمي فشردم. مثل قطره اي كه در دريا گم مي شود، در چشمانش غرق شدم.
اشك در چشمان هردويمان موج مي زد و نمي توانستيم احساساتمان را مخفي كنيم . به همين
خاطر من از لغزش اشك روي گونه ام ابايي نداشتم. همراه عمو از بابا خداحافظي كردم
وراهي خانه شان شدم وقتي وارد ماشين شدم، شهلا به گرمي مرا تنگ دلش گرفت ولي من هيچ
احساسي به او نداشتم و مي دانستم كه تمام احساس او هم دروغ است. دروغ محض! وقتي به
او تبريك گفتم، رضايت در چشمانش موج مي زد. پيش خودم گفتم، «حتماً آدم متشخصي است
كه شهلا او را پسنديده.» شهلا از زيبايي خاصي برخوردار بود. چشماني زيبا و گيرا
داشت. مي توانست دل هر جواني را بلرزاند. وقتي وارد خانه شديم، تمام حياط را تزئين
كرده بودند و ميان شاخه هاي درختان، لامپهاي رنگي نصب كرده بودند كه هر بيننده اي
را به تحسين وامي داشت. حوض زيبا را با گلدانهاي قشنگي آراسته بودند و ماهيهاي قرمز
در آن به رقص و شادي مشغول بودند. براستي كه جاي پدر، مادر و برادرم در اين جشن
باشكوه، خالي بود. چقدر دلم مي خواست كه من هم دختري يتيم نبودم و مي توانستم در آن
شادي احساس شادماني كنم. چه كنم كه دلم شكسته بود. از دست دادن پدر و مادر و برادر
آن هم با هم، خيلي دردناك بود. ناگهان تمام زيبائيها به زشتي و سرخي ها به سياهي
مبدل شد، ولي خوب توانستم دوام بياورم و از ريختن اشكهايم جلوگيري كنم. چون آنها
فكر مي كردند كه به خاطر خوشبختي آنهاست كه من ناراحتم و به شادي آنها غبطه مي
خورم. صداي زن عمو كه مرا در آغوش كشيده بود و به خود مي فشرد، مرا از عالم خيال
بيرون آورد. در كنارش شاهين ايستاده بود. چقدر از او متنفر بودم، ولي به خاطر حفظ
ظاهر با همگي احوالپرسي كردم. بعد از دوساعت به اجبار همراه شهلا به آرايشگاه
رفتيم. زهره و فرخنده هم آمده بودند. فرخنده همچنان با غرور خود، و زهره با همان
سادگي هميشگي. چقدر انسانها با هم فرق داشتند. من و زهره ساكت كنار هم نشسته بوديم
ولي فرخنده مدام ايراد مي گرفت. آرايشگر كه عصباني شده بود با ناراحتي گفت: ـ من
هرگز شما را براي عروسيتان نمي پذيرم. عروس سختگيري هستيد. فرخنده با غرور هميشگي
اش گفت: ـ من وقتي بخواهم عروس شوم، بايد داماد از خارج برايم آرايشگر بياورد. خانم
آرايشگر كه حسابي از دست پرچانگي و افاده هاي فرخنده خسته شده بود، با لحني تمسخر
آميز گفت: ـ حتماً! با خودم فكر كردم حتماً آرايشگر بيچاره نمي داند كه او بزور هم
كه شده آرزويش را برآورده مي كند، ولي باز هم ياد اتفاقاتي كه براي خانواده ام
افتاده بود، افتادم و گفتم، «دختر تو چه مي داني كه فردا چه خواهد شد؟» زهره به
پهلوم زد: ـ پاشو! مگر نمي خواهي موهايت را درست كني؟ گفتم: ـ نه عزيزم. من فقط به
خاطر شماها آمده ام و قصد آرايش ندارم. زهره هم كه مرا ديد، همان سادگي را حفظ كرد.
ولي فرخنده با آن همه ايرادي كه مي گرفت، از آرايشگر خواست تا او را حسابي آرايش
كند. با عروس راهي خانه شديم. زن عمو با منقل و اسپند به استقبال عروس آمد و هلهله
كنان عروسي دخترش را تبريك گفت. بقيه هم به پايكوبي مشغول بودند. شاهين خودش را به
من رساند و گفت: ـ ساراجان! خيلي خسته شديد. من كه از اين همه دورويي خنده ام گرفته
بود، گفتم: ـ نه، هرگز! من كه كاري نكرده ام. با پرويي گفت: ـ پس چرا آرايش نكردي؟
با عصبانيت گفتم: ـ شايد براي ديگران مهم نباشد، ولي من هنوز هم در مرگ عزيزانم
عزادارم و به اجبار به اينجا آمده ام. به خاطر شهلا الان اينجا هستم. او كه حسابي
پكر شده بود، از من دور شد. پشت ميزي نشستم. زهره با سرعت خودش را به من رساند و با
دلهره پرسيد: ـ سارا! حالت بد است؟ گفتم: ـ نه، چطور مگر؟ چيزي نگفت. انگار كسي در
مورد من به او چيزي گفته بود. ولي او ابراز نكرد. گفتم: ـ زهره جان! من حوصله
سروصداي زياد را ندارم. به همين علت اين گوشه ي دنج را انتخاب كرده ام. تو برو خوش
بگذران. ولي زهره دستم را گرفت و همراه خودش به جمع مهمانان برد. وقتي وارد سالن
شديم صحنه اي ديدم كه نزديك بود حالم به هم بخورد. زهره كه متوجه شده بود، گفت: ـ
حالا بگو هيچيم نيست. پس چرا رنگت پريده؟ سارا به خدا تو هنوز مريضي. با عجله گفتم:
ـ نه به خدا من هيچيم نيست. يعني چيز مهمي نيست. حقيقتاً ظهر نتوانستم درست غذا
بخورم. به همين خاطر حالم بد شد. نتوانستم حقيقت را به زهره بگويم. من از ديدن
فرخنده كه با دانيال مشغول صحبت بود، حالم بد شد. براي اينكه بتوانم خودم را كنترل
كنم، روي صندلي نشستم. ولي زياد طول نكشيد. دانيال از فرخنده جدا شد و به حياط رفت.
خيلي شلوغ بود. هركسي با كسي مشغول صحبت بود. بعضي ها هم وسط سالن مي رقصيدند. ولي
من در دنياي غمگين خودم غرق بودم كه فرخنده خودش را به من رساند. واي چقدر از بودن
با او بيزار بودم. او بدون مقدمه سر صحبت را باز كرد. با هيجان در مورد دانيال و
خانواده اش صحبت مي كرد، اگر من خبر نداشتم فكر مي كردم كه سالهاست با دانيال دوست
است. فرخنده، مادر دانيال را كه آن طرف مشغول صحبت با مادرش بود، به من نشان داد.
زن خوش قيافه اي بود. تا حدودي به دانيال شبيه بود. نمي دانم چرا خيلي مايل بودم
پدرش را هم ببينم، اما براي چه؟ آنها كه يك دختر بي سرپرست را قبول نداشتند. چه
فكرهايي مي كنم؟ فرخنده هنوز هم داشت خودنماي مي كرد. گفت: - سارا! نمي داني مادر
دانيال چقدر مرا دوست دارد. شايد بزودي به خواستگاري ام بيايند. از حرفهايش نه
غمگين شدم و نه لرزيدم. نمي دانم. شايد ديگر براي مهم نبود. نمي دانم، شايد وقتي من
در فكر بودم، فرخنده مرا ترك كرده بود. او زياد با من نمي چوشيد. حق هم داشت. من با
او جور نبودم. زماين كه دوباره متوجه او شدم، مي خواستم شاخ دربياورم. دست در دست
شاهين بود. معلوم نبود بالاخره اين دختر چه كسي را مي خواهد. با آن آب و تاب از
رمان روزهاي
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۰۹:۴۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
مطالب رندوم